آن سوی میله ها(بخش سوم)

 
دیگر آنجا کاری نداشتم..سرباز وظیفه‌ای که قدش به
سختی تا شأنه‌هایم میرسید جلوی من راه افتاد و من باز هم باید نقش گوسفند را بازی
می‌‌کردم،دیگه یاد گرفته بودم.دنبالش راه افتادم،زیاد سخت نبود،نه دری بود،نه پنجره
ای،و نه هیچ چیز دیگه،،،من رو فرستاد توی یه اتاق و
رفت.

یه نفر گوشه،کف زمین نشست بود،یکی‌ دیگه داشت تو اتاق این طرف و اونطرف
میرفت،تمام اتاق رو با دقت نگاه میکرد،مطمئن شد که یه دوربین بیشتر نداره و رفت
گوشه زیر دوربین ایستاد،گفت اینجا دید نداره،من همینطور اون و دوربین رو نگاه
می‌کردم،،،

جرمت چیه‌؟ پسر جوونی که بی‌ حال کف زمین نشسته بود از من پرسید،صداش به زور در
می‌‌اومد،نگ‌‌‌‌اهش کردم،نمیدونستم چی‌ بهش بگم،جرمم چی‌ بود؟! گفتم نمیدونم...نگاه
عاقل اندر سفیهی به من انداخت،تبسم تمسخر آمیزی روی لبهاش نشست و حرفی‌ نزد..اون
یکی‌ پرسید اولین بارته؟؟ آره..

یه شلوار شیش جیب کثیف تنش بود با کفش‌های اسپرت چینی‌ که بنداش رو محکم بسته
بود،مقداری اسکناس دو هزار تومانی دستش بود و داشت لول میکرد،،توی زندان پول لازم
می‌شه،اینجا نمیذارن پول با خودت ببری تو،،پلاستیک پاکت سیگارش رو در آورد و پیچید
دور پول،بهم گفت اگه پول همرات داری بده من برات بیارم داخل زندان،!! دست تو جیبم
کردم،هزار و پونصد تومن بود،،روزی که اومدن از تو آپارتمان من رو گرفتن این تو جیبم
بود،هشت روز گذشته بود و هشت روز تو بازداشتگاه اطلاعات کسی‌ نتونسته بود بیاد
ملاقاتم،البته تا حالا که پول لازم نشده بود،گفتم پول زیادی نیست،ولش کن،فکرم رفت
تو هشت روز گذشته،خونواده م الان تو چه حالی‌ بودن؟خدا رو شکر که بالاخره من رو
فرستادن زندان،،هیچوقت فکر نمیکردم اگه بیفتم زندان خدا رو شکر کنم،اما الان کلی‌
هم خوشحال بودم که از اون بازداشتگاه لعنتی اومدم بیرون،،

لعنتی،این عوضی چه غلطی داشت میکرد،کاری که میکرد باورم نمی‌شد،پولها رو که
پیچیده بود تو پلاستیک سعی‌ داشت شیاف کنه،خدای من،این دیگه چه احمقی بود،بعدا
فهمیدم پول فقط واسه خریدن مواد لازم می‌شه،و تو زندان هم چه زیاد بود مواد،

بالاخره مامور اون بخش اومد،در رو باز کرد،من رفتم تو اتاقش،یه کیسه بزرگ
نایلونی داد دستم،پالتو،کت،کلاه،کمربند،کفش،همه رو باید می‌ریختم توش،من موندم و
شلوار و پیراهنی که تنم بود،لیست وسایلی که ازم گرفته بود رو نوشت روی یه برگ
سبزرنگ و داد دستم،،،برو...

توی سالن با پای برهنه بدون کفش راه افتادم،در کشویی لعنتی رو باز کردن و من
وارد سالن اصلی‌ زندان شدم،مامور داخل زندان برگه رو نگاه کرد...بند چهارده و در
کشویی با صدای زجر آوری پشت سرم بسته شد 

لعنتی،لعنتی،لعنتی،،،اینجا پر بود از چیزای لعنتی،و من هم به همه ش لعنت
میفرستادم...

لعنتی!!!

 

/ 0 نظر / 6 بازدید