آن سوی میله ها(بخش پنجم)

روز سوم بود،صبح باز آهنگ رضا صادقی‌ من رو برگردوند
به کف کوپه ی بیست و چهار بند چهارده،و خبر آمد امروز روز نظافته!!!نظافت،مضحکترین
کلمه‌ای که توی قاموس بند چهارده میشد پیدا کرد،موکت‌های کف کوپه رو جمع کردیم تو
اون سرما بردیم تو حیات و تکون دادیم،برش گردوندیم تو،کف کوپه رو جارو کشیدیم و
موکت‌ها رو دوباره پهن کردیم...تمیز شد.

داشتم توی لیوان پلاستیکی رنگ پریده چایی قورت میدادم که خبر خوب بعدی
رسید،امروز نوبت ورزش بند چهارده بود،و این یعنی میتونستیم از اون سالن تکراری چند
ساعتی‌ بریم بیرون.همه رو به صف کردن و راه افتادیم به طرف سالن ورزش،توی راهروی
اصلی‌ هم مراقب بودن با زندانیهای بندهای دیگه حرف نزنیم یا چیزی ازشون نگیریم.وارد
سالن شدیم،بد نبود،سالن بزرگی‌ بود،و یه سنّ داشت که برای مراسم مذهبی‌ و ایام خاص
حکومتی ازش استفاده میشد،بالای سنّ بزرگ نوشته بودند،(ما زندان نداریم،ما
دانشگاه‌هایی‌ داریم که در آن درس اسلام داده میشود _ امام خمینی.ر‌ه)

چند نفر جمع شدن،دوتا تیم درست کردن و شروع کردن به فوتبال بازی کردن،من هم رفتم
روی سکوی بتنی‌ کنار لوله‌های آب شوفاژ نشستم و پشتم رو چسپوندم به لوله‌ها تا یخ
نزنم،این خودش امتیاز بزرگی‌ بود و من جای خوبی‌ رو گرفته بودم،خیلی‌‌ها دوست داشتن
اون لحظه جای من بودن،اما بعد از کمی‌ نشستن حوصله م سر رفت،بغل سالن یه اتاق بزرگ
بود که وسایل بدنسازی توش گذاشته بودن و به اصطلاح سالن پرورش اندام بود،کمی‌ اون
وسایل رو نگاه کردم،اما حوصله ی ورزش نداشتم،اصلا من هیچوقت ورزشکار نبودم.برگشتم
تو سالن،تخت سلطنتم اشغال شده بود،دورتادور سالن رو نگاه کردم،،،هیچی‌ واسه سرگرمی
نبود،

توی سرم آتیش روشن کردم،با کلمه‌ها بازی می‌کردم،کلمه‌هایی‌ رو پیدا می‌کردم که
از هر دو طرف یه جور خونده بشه، دود،داد،دید،موم،شوش،.گاهی‌ کلماتی به سرم میومد که
برعکسش مثل خودش نمی‌شد،اون رو مینداختم تو آتیش،و ادامه
میدادم،کیک،باب،بیب،ـزرد،بره تو آتیش،،،خلاصه سرم رو حسابی‌ گرم کرده بودم که چشمم
افتاد به یه پسر که اونطرف سالن نشسته بود و داشت کتاب می‌خوند،جلدی پریدم و رفتم
اونطرف،نزدیکش که رسیدم دستام رو تو جیبام گذاشتم و با بی‌ اعتنایی نشستم کنارش،زیر
چشمی جلد کتاب رو نگاه کردم، قاتلی در بغداد ، آگاتا کریستی... از هیچی‌ بهتر
بود.پرسیدم مگه میذارن برات کتاب بفرستن داخل؟جواب داد آره،بعضی‌ از کتابها رو
میذارن بیارن اما اینجا خودش کتابخونه داره.

لامپ توی سرم روشن شد،جدی؟کجاست؟

توی سالن اصلی‌،از در سالن ورزش که رفتی‌ بیرون به طرف بند،بغل اتو بخار،

اتو بخار!؟

آره،اینجا همه چی‌ داره،نونوایی،شیرینی‌ پزی،اتو بخار.توی همه شون هم زندانیها
خودشون کار می‌کنن.

مرسی‌،زود پاشدم و راه افتادم به طرف کتابخونه،داشتم می‌رسیدم به خروجی سالن که
یکی‌ صدام کرد...

هوی،،هوی،،کجا؟

پشت سرم رو نگاه کردم،پسر ریشو با لباس ورزشی،این قیافه رو بیرون اگه میدیدم
تعجبی نداشت،معلوم نبود این برادر اینجا چیکار میکرد،اما مطمئن بودم به خاطر
روشنفکر بودنش نبود،یادم افتاد بیرون هم مثل اینجا گند و افتضاحه،یکی‌ مثل این هر
جا باشه همه رو هوی می‌بینه،عوضی.یکی‌ مثل همین بود اونی‌ که سوار موتورش شده بود و
توی یه روز شونزده تا نشریه و موسسه فرهنگی‌ رو توی تهران تعطیل کرده
بود...نمیدونستم تو این مملکت حتّی توی زندان هم ریش باعث پیشرفت می‌شه...تو دلم
گفتم مرتیکه دستمال کش فلان فلان شده،اینجا هم دست از سرمون برنمیدارین؟

گفتم دارم میرم کتابخونه،

حق نداری بری تو سالن تا ساعت ورزش تموم نشه.

اینجا امثال این رابط بند یا کمک رابط بودن،یعنی زندانیهایی بودن که توی هر بند
بودن و وظیفه ی مامور رو انجام میدادن و اختیاراتی هم داشتن.مثل همین که نذاره من
برم بیرون.

میخوام کتاب بگیرم.

بعد از ساعت ورزش.تا اون موقع نمیشه.

خدا لعنتت کنه. اینجا هم مثل بیرون بود،خر تو خر.

داماد،رادار،تاراج بره تو آتیش.نصف لغتنامه ی دهخدا رو ریخته بودم تو آتیش که
بالاخره دو ساعت ورزش تموم شد،وقت برگشتن یه نفر رو باهام فرستاد کتابخونه.قصص
الانبیا،زندگی‌ چارلی چاپلین،گلی‌ در شوره زار،سیره ی پیامبران،لک لک‌ها بر بام،چند
برگ لیست کتابها رو خوندم،هیچ چیزی که دلم بخواد نبود،از اون بدتر مسول کتابخونه یه
آخوند چاق عینکی بود با اون لبخند مضحک و علامه گونه‌ی مصنوعی، افتخار یه نیم نگاه
هم نداد،یه پیرمرد زندانی هم اونجا دستیارش بود که تسبیح دستش گرفته بود و
میشمرد،کاملا واضح بود که تظاهر به زهد میکنه.بالاخره از لیست نا امید شدم وقت هم
داشت تموم میشد،از پشت سرم اون پسر که با من اومده بود که مثلاً مراقب من باشه با
تعجب لیست رو نگاه میکرد،انگار آدم فضایی دیده بود،از اون دسته آدمهایی بود که
هرچی‌ بهش بگن بدون فکر انجام بده،حماقت از سر و روش می‌بارید و حالا اون باید
مراقب رفتار من می‌‌بود.از خیر کتاب گذشتم و برگشتم بند،

آقای ریشوی کمک رابط با نگاهی‌ پر از ذکاوت اومد جلو و با افتخار :چی‌ شد؟ بعد
ساعت ورزش سوادت تموم شد؟

اعصاب این رو نداشتم که براش توضیح بدم که من این مزخرفات رو یا قبلا خوندم و یآ
هرگز قصد ندارم بخونم،رفتم انتهای بند توی سالن دستشویی‌ و سیگارم رو روشن کردم،خدا
لعنت کنه این خرابه رو که همه جاش خرابه بود،

دستشویی‌ کلی‌ کاربرد داشت،هم برای رفع حاجت،هم برای استعمال دخانیات،هم ظرفا رو
اونجا میشستن،هم محل شور و مشورت بود و گویا گهگاهی‌ به عنوان محلی جهت ابراز وجود
مصادیق فساد ازش استفاده میشد،خراب شده ی لعنتی.

سیگارم رو کشیدم و برگشتم توی کوپه...

ادامه دارد....

/ 0 نظر / 14 بازدید