آن سوی میله ها(بخش چهارم)

 
چند نفر دیگه هم بودن،همه باید می‌رفتیم بند چهارده
که به اصطلاح بند پذیرش بود،در بسته شد،یک اتاق با یه میز تنیس،در بعدی باز شد،ما
وارد شدیم و باز در بسته شد،لعنت به هر چی‌ در آهنیه،اینجا دیگه نه دری بود،نه
دیواری،یه سالن طولانی با تخت‌های سه طبقه ی آهنی رنگ و رو رفته که به جای دیوار هم
استفاده میشد و حائل بین سلولها بودن،پتوهای نمور،کف سیمانی مرطوب،پاهای برهنه،بدون
کاپشن توی این سالن بی‌ در و پیکر و سرد و بوی کثافت پتو و
موکت...

حدود ده نفری جدید بودیم،ما رو فرستادن بهداری زندان و واکسن زدن،نمیدونم چی‌
بود اما احتمالا واسه این بود که تو این آشغالدونی مرض نگیریم،باز برگشتیم بند،یکی‌
یکی‌ اسمها رو خوند و آمار گرفت،اسم من رو خوند،برو کوپه ی بیست و چهار،،،داخل این
به اصطلاح کوپه یه موکت کهنه پهن بود،تخت خالی‌ نمونده،انقد زندانی زیاد داشت که
همه ی کوپه‌ها چند نفر بودن که کف زمین بخوابن،خیلی‌ زود فهمیدم که من هم کفخواب
خواهم بود چون جدید اومده بودم،حالا حالاها باید کف میخوابیدم،همه ی زندانیها قبل
این که تفکیک بشن دو ماه باید اینجا میموندن،بعد به نسبت جرم هر کسی‌ رو میفرستادن
بند خودش.

سلام کردم و نشستم،،،سلام و جرمت چیه؟سوالی که بارها و بارها شنیدم،و بارها گفتم
نمیدونم...این نمیدونم از همه راحت تر بود،چون غیر این جواب رو میدادم بعد باید
کلی‌ توضیحات تکمیلی هم میدادم،انگار همه محقق بودن و درباره ی زندانیها تحقیق
میکردن و آمار میگرفتن،اما چند روز بیشتر طول نکشید که فهمیدم باید به سرگرمیهای
داخل زندان عادت کنم،و این یکی‌ از سرگرمیهای داخل زندان بود،جرمت چیه‌؟حکمت
چیه‌؟قاضی کی‌ بود؟دادگاه کی‌ هست؟و کلی‌ سوال دیگه که من هم یاد گرفتم،

به قول یکی‌ از ضرب‌المثل‌های داخل زندان _ زندان که آدم رو نمیکشه،فقط آدم
رو دیوانه می‌کنه _

شام قابل تحملی بود البته صرف نظر از بشقاب و قاشقی که معلوم نبود کیا باهاش غذا
خوردن،ای خدا عجب جهنمی گیر کردم.حالا به جرم اینکه مثل برخی‌ از ما بهترون فکر
نمیکنم،باید می‌نشستم با آدمهایی با جرمهای عجیب غریب سر یه سفره غذا میخوردم،یه جا
میخوابیدم و حرف میزدم،یکی‌ به جرم دزدیدن ورق آهنی روی قبرها،یکی‌ دزد کابل
برق،یکی‌ کارمند بیمه که چندصد میلیون کلاهبرداری کرده بود،

پیش خودم می‌گفتم من چند روز بیشتر نمیمونم،می‌گفتم با وثیقه آزاد میشم و فرار
می‌کنم،بهم گفتن هر کی‌ میاد اینجا اینطور فکر می‌کنه،هیچکس روزای اول فکر نمی‌کنه
اینجا موندگار باشه،و این دردناکترین لحظه‌های زندان بود،خیال اینکه به زودی آزاد
میشی‌ اما بعد از چند ماه به همه ی این محیط لعنتی عادت میکنی‌،،،به سیگار کشیدن تو
راهروی دستشویی‌،به ایستادن توی نوبت کیوسک تلفن،به خوابیدن روی پتوهای کثیف،به غذا
خوردن توی هر ظرفی‌ که گیرت اومد،به آهنگ رضا صادقی‌،به بیدار شدن زود و مجبور بودن
به هر کاری که گفتن،بعد چند ماه به گوسفند بودن عادت میکنی‌،،،خدای من،

نه،این نمیتونه تقدیر من باشه،من نباید جوونیم رو بین این دیوارها بگذرونم،من
برای اینجا ساخته نشدم،من باید بیرون باشم،من که تو تمام عمرم هیچ محدودیتی رو قبول
نکردم حالا همه چیز برام مرزبندی شده بود،اگه اینطور پیش بره خودم رو میکشم...

آره خودم رو میکشم،من به اینجا عادت نمیکنم

 

ادامه دارد...

/ 1 نظر / 4 بازدید
vejdan sokhte

mardin shoma hem esme tono ghozashtid adem behtre beri bemiri spordem herja bebinenet be koshenet ama hif ke arzesh koshten nedari der zem pkk hem donbalte khak to ser