بامدادان

 
بامدادان
جام نور و روشنی را آسمان سر میکشد
میگشاید چشم لیلی
چارقد تیرگی از خانه‌ام پر میکشد
خانه را با خنده اش جان میدهد
عطر ناب زندگی‌ را
بر تن دیوار و بر در میکشد
یک نگاه بی‌ ریایش روح بی‌ افسار من را
پای دار عشق دلبر میکشد
جان من پر میگشاید
میرود تا اوج هستی‌
او مرا از بیکران‌ها هم فراتر میکشد
گرچه بومم مست و مدهوش است لیک
بارها و بارها
ناز او را باز از بر میکشد
 
/ 0 نظر / 5 بازدید