خداوندگاران مرگ و مرثیه

 
خداوندا
نمی خواهم من این مخلوق انسان را
این هیولایی که نامش را خدا دادند
من این مخلوق دست بندگانت را نمی خواهم
خدایا
این خدای قتل و غارت را نمی خواهم

خدایی را که در عصر حجر مانده ست
کسی را که برای سیب
مرا از خانه اش رانده ست
خدایی را که سگهایش بشر را میدرند و بر لبش خنده ست
.
خدای سنگسار و مرگ و اشکاور نمی خواهم
خدای صاحبان تخت و درویشان بی باور نمی خواهم
.
نمی خواهم خدایی را که لم داده ست بر تختش
خدایی که گه و بیگاه
بیاندازد مرا در کوهی از آتش
خدایی را که در گاهش به روی آدمی بسته ست
خداوندی که از فرمان نبردن های من خسته ست
.
خدایی که نمی فهمد غم نان را
نمی بیند تن مظلوم بی جان را
نمی خواهم بیاموزم زبانش را
نه می خواهم خودش را...نه جهانش را
نه حوری و بهشتش را
نه عرش و آسمانش را
.
خداوندا
نه آن دلداده ی خاکم
نه آن تن داده بر افلاک
نه آن اهریمنی دجال
نه آن قدیس خوب و پاک
و تا روزی که در جانم نوای عشق میپیچد
ندارم از خدای این چنینی باک
/ 1 نظر / 14 بازدید
سمیرا

سلام.خوشحال میشم به من سر بزنی و شعر هایم را بخوانی[گل]