فمنیسم مردسالار (بخش اول)

 

گشتن در میان مردها برای یافتن دشمن به عنوان عاملان مردسالاری سیر غلط برخی
جریانهای فمنیستی ست.هرگاه سخن از حقوق زن به گوش میرسد در ادامه چنین می آید که زنان باید حقوقی برابر با مردان داشته باشند،این سخن بار دیگر مرد را اصل و معیار اصلی و زن را فرع در نظر میگیرد.و در واقع زن را " دیگری " مینامد که سیمون دوبوار در جنس دوم آن را به خوبی تشریح کرده ست.
پیش فرض قرار دادن مرد و سنجیدن و وزن کردن زن با او،بازمانده ی تفکرات مردسالاری ست که باید رسوبات آن از جریانات فمنیسم زدوده شود.

             

کمی به عقب بازمیگردیم تا ببینیم این پیش فرض(مرد) چه زمان در کفه ی ترازو گذاشته شده ست،شاید مبدأ را به طور دقیق نتوان یافت ولیکن لزومی هم ندارد از افلاطون بزرگ عقبتر برویم،موضوع از آنجا سرچشمه میگیرد که پدر ایده آلیسم خداوند را شکر میگوید که وی را مرد آفرید و نه زن...این جا یکی از اولین جرقه ها جهت ثبت تفکرات مردسالار به تاریخ آغاز میگردد،بزرگ مردان علم و اندیشه باستان به این بسنده نکرده،پا را فراتر میگذارند..فیثاغورث چنین مینویسد.:یک اصل خوب وجود دارد که نظم،روشنایی و مرد را آفرید و یک اصل بد که بی نظمی،ظلمات و زن را آفرید..و یک جمله ی شوم دیگر به تاریخ پیوست...مردان یهودی در دعای صبحگاهی برگی دیگر را ورق زده و میگویند متبرک باد خداوند عالمیان که مرا زن نیافرید و این گفته را زنان تکمیل کرده میگویند متبرک باد خداوند عالم که مرا مطابق میل خود آفرید..تاریخ این چنین رقم میخورد،اما شاید کسی بهتر از ابرمرد ادبیات فارسی تفکرات عصر خویش را چنین واضح به تصویر نکشیده باشد،فردوسی چنین میگوید(زن و اژدها هر دو در خاک باد _ جهان پاک ازین هردو ناپاک باد)

خاطرنشان میکنم از نظر من گفته های فوق چیزی از شأن افلاطون نمیکاهد و یا در عظمت فردوسی خدشه ای وارد نمیسازد.هدف تنها نگرشی به ریشه ها به دور از احساس و با جنبه ی تحلیلی ست و لا غیر.

تاریخ،ادبیات،فلسفه،مذهب و ... چنین رقم میخورد و سبب میشود ما در تار و پود تفکراتی فرسوده گرفتار آییم.این میراث تاریخ بشر است که به ما رسیده و زن و مرد همه از این میراث شوم سهمی برده ایم.


حال چه باید کرد؟
چندیست حرکت آغاز شده اما انقلاب فرانسه روح تازه ای بر پیکر مبارزات زنان دمید،اینطور که المپ دوگوژ در اعلامیه حقوق زن و شهروند نوشت:همانگونه که زنان حق دارند بالای چوبه ی دار بروند به همان میزان حق دارند پای میز خطابه بروند.

و پولن دولابار با یک جمله خط بطلانی کشید بر روی هر آنچه در گذشته درباره زنان ثبت شده بود.او مینویسد. هرچه مردان در...باره ی زنان نوشته اند باید نامطمئن باشد زیرا مردان در آن واحد هم داورند و هم طرف دعوا...

آری افکار ما باید به گونه ای دیگر بازنگری شود تا ازین پریشانحالی که امروز گریبانگیر ماست رهایی یابیم و در این راستا تنها اندیشه است که همراهان را نشان میدهد و نه صرف تفاوتهای فیزیکی زن یا مرد بودن.
صرف زن بودن کافی نیست که کسی همراه خوانده شود و تنها مرد بودن دلیل بر دشمن فرض کردن کسی نخواهد بود،زیرا تفکر مردسالار،در جوامع سنتی و یا در حال گذار چون جامعه ی ما دامنگیر خیل عظیمی از زنان جامعه نیز هست.و اینان محافظان راستین و جان بر کف مردسالاری اند،کسانی که بار سنگین تفکرات پوسیده را بر دوش میکشند و گرچه
زیر فشار آن در هم شکسته اند،لکن حاضر نیستند آن را بر زمین بگذارند،مردان و زنان مظلومی که به خودی خود دشمن به حساب نمی آیند،در میان آنان ظالم یافت نمیشود.تنها باری که بر دوش میکشند نفرت آور است و بیش از همه بر دوش کسانی سنگینی میکند که آنرا به دوش دارند،باری که نسل به نسل بر گرده ی فرزندان گذارده میشود و اینجا باید
متوقف شود انتقال این میراث شوم هزاران ساله.
 
مثال شخصی را می آورم که ناقل یک بیماری مسری ست،ما هرگز نباید این فرد را (زن یا مرد)دشمن بدانیم،بلکه آنچه او به همراه دارد و خود نیز قربانی آن شده مسأله ی اصلیست.او بیش از دیگران دچار عوارض بیماریست،دشمن فرض کردن وی خارج از انسانیت است،بلکه او نیاز به دلسوزی و مداوا دارد،..همه ی ما گرفتار این بیماری هستیم،حال هر یک با درجه ای از شدت،و زن یا مرد بودن به معنای فیزیکی هرگز ما را در مقابل آن مصون نمیدارد..
دشمنی و کینه جویی از جنس مرد،تنها به این معناست که فمنیسم هویت خود را در چارچوب فیزیکی جنسیت تعریف کرده،در حالیکه مشکل اساسی هرگز جنس مرد نبوده بلکه تفکر مردسالار است،تعصبات و فرافکنیهای جنسیتی،و انزواطلبی از مردان،در واقع از تأثیرات نامطلوب این انحرافات در اصل فمنیسم است.
باید درک کنیم ما موجوداتی نیستیم که بتوانیم بدون هیچ پیش زمینه ای و به صورت مستقل بیاندیشیم،ما انسانهای قرن بیست و یک فرزند هزاران ساله ی تاریخ بشر هستیم،مهم نیست زن هستیم یا مرد ما فرزند تاریخ هستیم با فرهنگی که بر تن ما تنیده است،.و ما باید از آن رها شویم.
گرچه حذف اندیشه هایی که در ناخودآگاه ما نهادینه شده اند کار دشواریست،اما یک گام به سوی انسانیت و آزادی جامعه ی انسانی و تغییر اخلاقیاتی ست که به دروغ و در اثر تکرار تاریخ به ما تلقین شده است.اخلاقیات تعریف شده ای که به قول جان استوارت میل:اخلاق چیزی جز اعمال خشونت درونی بر زنان نیست که از سوی نهادهایی که ارزشهای جامعه را بازتولید میکنند اعمال میشود،زنان به وسیله ی ممانعات متفاوتی که تحت عنوان اخلاق از حرکت در هر مرحله از پیشرفتشان کنترل میشوند،...
بله در واقع این اخلاقیات در قالب روابط و نهادهای مختلف و حتی توسط خود زنان بر علیه خودشان به کار گرفته میشود،و البته مساله اخلاقیات مردسالار و تاثیر آن بر جامعه و افکار فردی و عمومی نیاز به کالبد شکافی دارد تا سوتفاهم پیش نیاید...که در حد توان شرح خواهم داد
(ادامه دارد....
/ 0 نظر / 13 بازدید