مترسک و ارباب زمین

 

 

تو اگر می‌‌دانی‌،که تمام زندگی‌ کجا خواهد رفت
تو روانی و مریضی
و من بی‌ چاره
یک مترسک که میان دشت خود
گوشه‌ای خواهی کاشت
دست و پایی‌ در گل ‌، و تبسم بر لب
هوس آب تنی
و کمی‌ بال زدن بر فراز آسمان
در سر کاهی و بی‌ مصرف خود خواهم داشت
به سرت گر بزند
آتشم خواهی زد
یا سرم را بر خاک ‌، به سجود حضرتت خواهی برد
تا کنی‌ در خرمن ‌، شکر من را انباشت
من سر از کار تو هرگز نبرم
و خودم را انسان
بلکه حتی خود تو
یا که که جزئی ز تو خواهم پنداشت
تا دمی که می‌رسد وقت درو
یا به باغی‌ دگرم خواهی برد
یا به شومینه ی والاقدمت افکنده
یا که چون چوبی خشک‌، می‌‌روم از یادت
و مرا هیچ از این خاک نخواهی برداشت
چه کنم با تو که من
نه کلاغم که به جان مزرعت‌، بزنم دار حراج
نه زمینم که شوم لم یزرع
نه تو‌ام که از این مسخره بازی بکشم دست
چوب بی‌ مصرفی ام،دست و پا بسته و پست
و کمی‌ حریص دانستن اینکه
نقشه ات برای من چیست،
روز بعد از برداشت

 

/ 1 نظر / 4 بازدید
سجاد

سلام وب زیبایی داری... به وب من سر بزن...