در جستجوی جایی‌ امن

 
 
پلیس در می زند
من شعرها را پنهان می‌کنم
در گوشه‌های ناپیدای دفترم

خش خش بیل رفتگر بر بازمانده ی انسانیت
چراغ‌های کوچه را از خواب پرانده است

پلیس در می زند
من خود را در سطر‌ها مچاله می‌کنم
می‌‌ترسم
قطراتی از انسانیت در من لخته مانده اند
من سخت می ترسم

در میزند
در میزند
پلیس در میزند
تمام کثافتی که سالها بالا آورده‌ام را
قورت میدهم
تمام انسانیت خویش را
من تمام خویش را
قورت میدهم

ترسناک است
انسان بودن ترسناک است
در جستجوی جایی‌ امن
تمام تختخواب را زیر و رو میکنم
و پلیس لعنتی
هر شب
هر روز
هر لحظه
آنجا ایستاده و
در می‌‌زند
/ 0 نظر / 13 بازدید