دیوانه‌ ی شبگرد

   

 

سر در گریبان دنیایی پر از هیچ و
خالی
به‌ امید روزی که‌ در خواب می بینم
در آغوشی آرام خوابیده‌ ام

... دیوانه‌ ام می کند
دشتی که‌ دیوانگان سر به‌ هوا را
سربلند می پندارد

من اما
روزی شاید خوابی خواهم دید
در گوشه‌ ای از آن شاید
در آغوشت خواهم خوابید
آرام

اما تا آن روز
بگذار رنگ پریده‌ ای باشم شبگرد
با پاپوش های لت و پار در حاشیه‌ ی گورستان
مترسکی که‌ با خود حرف می زند و
می پراند از سر کوچه‌ ها
خوابهایی را که‌ او
در هیچ کجایش نیست
/ 0 نظر / 4 بازدید