دنیای آن سوی میله ها(بخش اول)

 
داشتم توی خیابون دانشکده قدم میزدم،از کنار موزه،از زیر سایه ی درختان بلند رّد شدم،چه هوای خوب و خوش عطری بود،عاشق قدم زدن توی این خیابون بودم،میخواستم تا سه راه استادان پیاده برم و تو همون کافی‌ شاپ همیشگی‌ یه بستنی سنتی بخورم که صدای بلند آهنگی حواسم رو جلب کرد....خند‌‌ه های زورکی،اشکای یواشکی،،،وای خدای من این آهنگ برام شده بود مثل یه کابوس،،لعنتی،این کابوس لعنتی تمومی نداشت.

 

 

چشمم رو باز کردم،پرت شده بودم روی موکت نمور کفّ یکی از سلولهای بند چهارده،با ناباوری دور و برم رو نگاه کردم،،نه..نه،،نه...هنوز توی این خراب شده بودم.بوی گند پتویی که جای بالش زیر سرم بود وادارم کرد بلند بشم

چقدر دلم بستنی میخواست،آای این آهنگ رضا صادقی داشت دیوونه م میکرد.روز چندمی بود که با این آهنگ لعنتی بیدار میشدم،شب و روزی بی‌ هدف ،، لحظه‌های الکی‌،،

 

اینجا یه دنیای دیگه بود،نه،دنیا نبود،اینجا جهنم بود،آره جهنم بود،جهنمی با بوی گند پتوهای نمور و کفّ سیمانی مرطوب و آهنگ رضا صادقی...

 

این جا هیچ نویسنده‌ای معروف نبود،حتی اسمی از اونها وجود نداشت،اینجا هیچ کس شعر نمیخوند.اما اینجا هم آدمهای معروف خودش رو داشت.

چند دسته بین همه زندانی‌ها شناخته شده بودند،یکی‌ افرادی که جرمشون خیلی‌ سنگین و متفاوت بود،مثلا طرف رو با پونصد کیلو مواد دستگیر کرده بودن،یا پسر جوونی که همسرش حامله بوده،خواهر خانمش اومده بود که از همسرش مراقبت کنه و اون باهاش رابطه برقرار کرده و اون هم حامل شده بود،عوضی.

 

دسته ی بعدی اونها که خیلی‌ قلدر بودند و نمی‌شد باهاشون در افتاد،کسی‌ سر به سرشون نمیذاشت.

 

دسته ی سوم کسانی‌ که توی زندان پیش کسوت بودند،این‌ها تعداد انگشت شماری بودند که بالای بیست و چند سال تو زندان بودند.

 

 

اما معروفترین زندانی‌ها که سه نفر بیشتر نمی‌شد،میلیاردرهای زندانی بودند که البته توی زندان یه جورایی سلطنت میکردن،سلطنت توی زندان یعنی‌ هیچ ماموری صبح مجبورشون نمیکرد از خواب بیدار بشن،همیشه کسی‌ رو داشتن که غذِایی‌ که دوست دارن رو براشون بپزه و لباس‌هاشون رو بشور،تنها افرادی بودن که توی زندان عطر و ادکلن داشتند،حتا قلدرترین و کله خرابترین زندانی‌ها هم جلوشون دست به سینه راه میرفتن،.

 

اما آدمهای مثل من که تازه وارد بودند وسرشون به کار خودشون بود معمولا زیاد معروف نبودند ولی‌ بعد از چند روز فهمیدم که این قاعده درباره ی من زیاد صادق نیست،توی زندان شهری مثل شهر ما فکر می‌کنم اولین بار بود که یه فیلمساز و فعال فرهنگی‌ راهش رو گم کرده بود،البته این کمی‌ دردسر ساز بود اما در مجموع بد هم نبود،فقط گاهی که کسی‌ از مسئولین زندان برای بازدید میومد مجبور بودم نقش عریضه نویس رو ایفا کنم و هر کسی‌ یه کاغذ میاورد و مشکلش رو میگفت تا براش یه نامه بنویسم،پول نمی‌گرفتم و بعد فهمیدم که با این کارم یه دشمن هم پیدا کردم،اون کسی‌ که قبل اینکه من بیام واسه بقیه می نوشت و خرجش رو از این راه درمیاورد،،وقتی‌ متوجه شدم دست از نوشتن برداشتم و معمولا بهانه‌ای پیدا می‌کردم که نمیتونم، بنویسم،،،

 

خدای من قبلا می‌گفتم که آدم به همه چیز عادت می‌کنه،انگار من هم داشتم به این اوضاع عادت می‌کردم،اما باز هم،هر روز و هر لحظه اون وقتی‌ که دستگیر شدم تو ذهنم تصویر میشد،باورم نمی‌شد اما این واقعیت داشت و هر بار اون لحظه که در بزرگ

زندان من رو از دنیای آزاد جدا کرد توی ذهنم تکرار میشد

...ادامه دارد

/ 0 نظر / 3 بازدید