تولدت مبارک نازنینم
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

 

نفس میکشم و تو را دوست میدارم،
برای نفس نکشیدن،برای تو را دوست نداشتن،اراده‌ام به دست و پا می‌‌افتد...

شعر می‌‌نویسم،راه میروم،حواسم پرت میشود توی کاسه ی گدای پیری که وسط پیاده رو بساط کرده است،
اما باز نفس میکشم و تو را دوست می‌‌دارم.

حتی در خواب،
حتی وقتی‌ لب‌هایم خود را به لبه ی داغ فنجان چای میچسپانند و تو حسودی میکنی‌،حتی در عمق چاه افکارم،حتی وقتی‌ حواسم نیست،
زندگی‌ را نفس می‌‌کشم و تو را دوست می‌‌دارم...

وقتی‌ دعوایت می‌کنم که چرا لباس گرم نپوشیدی،چرا دستکش‌هایت را توی کیف نگذاشتی،چرا مواظب سلامتی ات نیستی‌،وقتی‌ لب‌های تو آویزان میشود و چشمانت مثل گربه‌های مظلوم کوچه به من خیره می‌‌مانند،وقتی‌ صورتت آنقدر زیبا و معصوم می‌شود که لب‌هایم اجازه ی عبور به هیچ -نه گفتنی- نمیدهند،حتی وقتی‌ یادت میرود که دوستت دارم،
من بی‌ اختیار،بی‌ وقفه نفس میکشم و تو را دوست میدارم...

وقتی‌ بیزار میشوم،از خودم،از خدا،از مملکت،از زمین و زمان...تو آرام و بی‌ صدا سریال مورد علاقه ات را نگاه میکنی‌ و من تو را دوست میدارم...
وقتی‌ تمام حرفها ته میکشند،کاغذ‌ها مچاله میشوند،قلم داغ می‌کند و من پشت هزار و اندی اسم حرف‌هایم را پنهان می‌کنم...تو را خط به خط،حرف به حرف،ذره به ذره،نفس میکشم و دوست می‌‌دارم.

و می‌ دانم،
می‌ دانم نه تو از شنیدنش سیر می‌‌شوی و نه من از گفتنش،پس بگذار در میان تمام این سر و صداها،خبر ها،فیلم‌ها تو را با صدای بلند دوست بدارم.

حتی اگر همه ی محله بشنود،حتی اگر تمام دنیا بشنود...
من با صدای بلند تو را دوست دارم 

تولدت مبارک نازنین من،دریای عشق،نازنین ترانه‌ های بارانی یاس مهربون

این متن و کلیپ زیر تقدیم به‌ تو،مرسی که‌ متولد شدی،برای تو خدا را شکر میکنم

  
تقدیم به‌ تو ( با صدای بلند دوستت دارم )

 


 
لینک مستقیم دانلود کابوس شیشه‌ ای(ماردین امینی انبی)
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: لینک مستقیم دانلود کابوس شیشه‌ ای(ماردین امینی انب ،کتاب توقیف شده‌ ی کابوس شیشه‌ ای

بعضی از لینک های دانلود کابوس شیشه‌ ای در سایت های مختلف درست کار نمیکنه‌،دوستانی که‌ با لینک های مربوط به‌ دانلود کتاب مشکل داشتند،میتونید از این سایت استفاده‌ کنید،امیدوارم به‌ زودی نسخه‌ ی مناسبی از کتاب رو تهیه‌ کنم.
((در قسمت پایین این لینک مستطیل کوچکی هست که‌ در آن نوشته‌ (داگرتن) باکلیک روی آن دانلود انجام میشه‌.

gelyar.com
گه‌لیار - پێگه‌یه‌ک بۆ نوێترین هه‌واڵ و زانیاری

 
ما مانده‌ ایم و ،،،
ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: نسرین ستوده‌ ،سمیه‌ توحیدلو ،ماردین امینی انبی ،میرحسین موسوی،گزارش یک آدم ربایی

 

ما مانده‌ ایم و ادبیاتی که‌ دردمان را به‌ آن تزریق کنیم،

ما مانده‌ ایم و قلم هایی که‌ می گریند در دست هامان،انگار به‌ زور سرنیزه‌ درد به‌ خوردشان داده‌ ایم،ما مانده‌ ایم و واژه‌ هایی که‌ انگار از آن زنجیر می بافند به‌ پای خودمان...چه‌ تخصصی دارند این ها در ساختن زنجیر از کلام...

زنجیری به‌ پای سمیه‌ توحیدلو زده‌ می شود که‌ گردن یک ملت زیر شرمساری اش خم می شود،و ما سرگردان مانده‌ ایم در بی نهایتی به‌ وسعت کاغذ و واژه‌ و شعر،که‌ باید روی آن همدیگر را پیدا کنیم...

نسرین ستوده‌ هنوز لبخند می زند و ما مانده‌ ایم و اشک هایی که‌ جایی برای پنهان کردنشان نداریم،ما مانده‌ ایم و معمای اینکه‌ روی شانه‌ های نازک دفترها باید نوشت یا گریست؟‌

ما مانده‌ ایم و مشتی قلم که‌ زیر مشت خودمان خرد شده‌ و نای نوشتن ندارند انگار،،،که‌ میرحسین را باید از لا به‌ لای _گزارش یک آدم ربایی_ گارسیا مارکز پیدا کنیم و مثل یک موش کاغذخوار،،،،،،،،،،،،با دقت درد بکشیم.

آری ما مانده‌ ایم،ما هنوز هم ما هستیم،و اگر شده‌ از خط به‌ خط این دفترها شبانه‌ بگذریم،همدیگر را خواهیم یافت تا صداهامان شعری شوند که‌ دیگر من ها نیست،

ماییم،

آری روزی ترانه‌ خواهند شد 

خاطرات  در بند  

شعرهای در زنجیر

ما پر از واژه‌ های بارانیم

از ما شعر و از شما تبر

ببینیم کدامین دارستان خواهد خشکید 

....

ماردین امینی انبی


 
ماردین و دنر درگیر میشوند
ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی:


 
دکلمه‌ ی شعر خداوندگاران مرگ و مرثیه‌ در یوتوب_ماردین امینی
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: از کتاب توقیف شده‌ ی کابوس شیشه‌ ای

 

خداوندگاران مرگ و مرثیه‌ یکی از اشعار منتشر شده‌ در کابوس شیشه‌ ای بود که‌ به‌ توقیف کتابم انجامید.

 

برای  دیدن این شعر با صدای خودم روی اسم آن کلیک کنید

(خداوندگاران مرگ و مرثیه‌_دکلمه)‌


 
آه چه‌ زیباست آزادی
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: تندیس آزادی


 
دانلود کابوس شیشه‌ ای_نسخه‌ ی اولیه‌
ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: کتاب توقیف شده‌ ی کابوس شیشه‌ ای

 چه‌ زود یک سال گذشت،این لینکی که‌ میذارم نسخه‌ ی نه‌ چندان جالبی از کتاب کابوس شیشه‌ ای هست که‌ امیدوارم به‌ زودی بتونم نسخه‌ ی اصلی رو در اختیار دوستان عزیزم بذارم،بعد از توقیف کتاب مجبور شدم یکبار دیگه‌ از مطالبم در اینترنت و جاهایی که‌ ذخیره‌ کرده‌ بودم جمع و جور کنم و به‌ صورتی موقتی این لینک را برای دانلود معرفی میکنم ا به‌ زودی نسخه‌ ی اصلی آماده‌ بشه‌.امیدوارم اشکالاتی اگر داره‌ در این نسخه‌،به‌ حساب شرایط حال حاضر بگذارید و برای رفع این اشکالات راهنمایی کنید تا در نسخه‌ ی اصلی درستش کنم.

 -                                                       


 
 
ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

 
و باز شعڕ و باز هم خودم ماردین امینی انبی،که‌ در هیچ شناسنامه‌ ای نیستم
ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ماردین امینی انبی

 از دریچه ی لنزهای دوربین من
همه چیز سیاه و سفید است
رنگها خلق نشده اند
کسی بلد نیست بگوید سیب
هیچ هم سرما نیست
دوربین را میچرخانم
شما در رنگها باشید
و من در گرمای پرشور جهنم
از من عکس بگیرید

لطفا

_

چشم گشودیم و خود را در دل کابوسی تلخ یافتیم،اما هر کابوسی روزی پایان خواهد یافت،پایانی که‌ سرآغاز ما خواهد بود.و شعڕ،همیشه‌ در دل های ما می تپد.کابوس شیشه‌ ای خواهد شکست و ما جاودان خواهیم زیست...         ماردین امینی انبی


 
لالایی مرگ
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خط فقر در ایران

 

آری میدانم،آری

همچو لالایی مرگ است برای تو
گریه های من

... و اشعارم

کهنه داستانهایی پوسیده
که سیر نخواهد کرد
کودکان گرسنه ات را

آری میدانم

و این
دیریست غرق کرده مرا در وجود خویش

افسوس

غرق شدنم نمیکند آرام،
زخمهایت را

و نمیکاهد،

ذره ای از سرمای زمستانت را
گرمای عشق من

دوست دارم کور میبودم
و کر...

شاید نمیشنیدم ناله های گرسنه ات را
و نمیدیدم اشکهای منجمدی
که چه بی رمق میخزند بر گونه های سردت

میدانی...

طاقتی نیست مرا

خرد کرده است مرا
نگاه افسارگسیخته ات

اما دوست دارم بدانی

به امید مانده ام برپا


همچنان برپایم

 
گورستان کجاست سرباز
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

جسدم را,کجا به گور بسپارم؟

گورستان کجاست سرباز؟

در این سنگر آقا

زیر آن درخت

انتهای این خیابان

در دستان من

تمام جاده‌ها چراغ راهند

تا مرگ

تا گورستان

جسدت را به من بسپار آقا

با مغزی آهنی

در دست‌ تابوت

در دست‌ آذوقه

در سر هیچ...

و میان دستانش,,,

جایی‌ برای من نبود


 
توقیف کابوس شیشه‌ ای
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: توقیف کابوس شیشه‌ ای
مصاحبه‌ ی من با سایت گلیار در رابطه‌ با توقیف کابوس شیشه‌ ای

 
تو هم بگذر
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

 

تو هم بگذر

تو هم بگذر و دست یاری خود را
درون بغچه بر دوشت نگه دار
که باشد توشه ی راهت
دگر بگذر که دیگر در پس هر بوته ی خالی
به امید درختی نو
نباشم ابر باران زا
وگر کور کویر کرکسان باشم
به راه ابر دلگیری
که بر من گریه ای باشد
ندارم چشم
دگر شعری نمی آید
به روی کاغذی خالی ز مهر تو
قلم اشکی نمیبارد
دلم مشتاق لبخندی
و یا اشکی
و یا حتی به امید نگاهی تلخ و بی معنی
به جولان میکشد من را
چه سود اما.
که دیگر جای پایی نیست
تو گویی درد عزلت را
برای من دوایی نیست
و شاید من
اسیر چنگ تقدیری
پلید و زشت و فرسوده
دگر باید بیارامم
دریغ از بغچه ای کهنه
که دارد دست یاری را درونش
گره خورده گره هایش
به شریانهای خون راکد و لخت حیات من
و میدانم گره هایش
به دندان وا نخواهد شد
.
.
.
تو هم بگذر


 
 
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

شعرها
از پنجره بیرون را می نگرند
در جستجوی اندک نفسی
برای دویدن
درختان بتنی ...خمیازه میکشند
اسبهای آهنی زیر سایه ها خزیده اند
نخاله های ساختمان نیمه کاره 
و کدوهای پیچیده در پارچه
که بی هوا میروند
هر جا خریداری بود
واژه ها سرگیچه میگیرند
ولو شده روی تخت
در خود می لولند تا یخ نزنند
شاید در خواب کمی هوا پیدا کنند

 
سرگیی الکساندرویچ یسنین_نامه‌ به‌ مادر
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: سرگیی الکساندرویچ یسنین نامه‌ به‌ مادر

زنده‌ای مادر

زنده‌ای هنوز؟

سلام بانوی پیرسال

سلام!

من نیز زنده‌ام.

ای کاش جاری باشند

هماره بر کلبه‌ی کوچکت

پَرتـُوانِ ناگفتنیِ آن غروب.

برایم نوشته‌اند

چه بسیار

زیر همان بارانیِ کهنه‌ات

بر سرِ راه ایستاده‌ای

چشم‌انتظارِ من.

برایم نوشته‌اند

چونان همیشه

در شب‌های تاریک

تنها یک تصویر پیش رویت هویدا می‌شود:

انگار به نزاعی در میخانه‌ای

خنجری فنلاندی
به زیرِ قلبم فروکرده‌اند.

مهم نیست

نازنینم!

آرام باش!

این فقط  هذیانی است

پسرت هنوز چندان پیمانه نمی‌زند

تا فراموش‌ش شود

که پیش از مرگ

باید به دیدارت بیاید.

 

مادر!

فرزندت هم‌چون گذشته آرام است

و همه‌ی آرزویش       

جان‌دربردن از کولاکِ غم است و

راه‌یافتن به خانه‌ی محقرش.

 

آن‌گاه که شاخه‌های درختان

باغمان را به سپیدیِ بهار آذین کنند

باز خواهم­گشت

تنها،
تو

سَحَرگاه

بیدارم نکنی از خواب       

چنان که هشت‌سالِ پیش.

 

بیدار نکنی مادر

آرزوهای ازدست‌رفته را

و آن­چه به گذارِ زمان

جان داده‌است در من

دریغا!

چه پیش‌هنگام از سَر گذرانده‌ام

در زندگی

رنج را و درد را.

به دعا پندم مده مادر!

به گذشته هیچ راهِ بازگشتی نیست

تو مرا تنها تکیه‌گاه و شادی

تنها نورِ ناگفتنی هستی

 

پس اندوهت را به نِسیان بسپار

و چنین غصه‌دارِ من منشین

و زیر بارانیِ کهنه‌ات 

این‌سان فراوان

بر سرِ راه

چشم‌انتظارم نایست. 

یسنین حلقه‌ ی اول از
زنجیره‌ ی شاعران روس بود که‌ اقدام به‌ خودکشی کردند

 


 
هان،چه‌ شد،کافرم؟
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: عصیان بندگی از مجموعه‌ی کابوس شیشه‌ ای

چرا به این خرابه آوردی ام؟

این همه دردِ سر چرا دادی ام؟

از همه
گر به تو پناه آورم

ازتو به سوی چه کسی‌،پناه خود را برم؟

مسخره ی
معرکه بازی خودت کرده ای

آن به درک،عقل چرا داده ای؟

خواسته‌ای
هنرنمایی کنی‌؟

برای چه؟تا که خدایی کنی‌؟

تا که کسی‌ تو را عبادت
کند؟

از تو تمنای بر آوردن حاجت کند؟

داغ عبادت به دلت می‌‌نهم


زندگی‌ ات را به تو پس می‌‌دهم

راه به بیراهه برام اگر تو باشی‌
مقصود

پتک به معبد بزنم اگر تویی آن معبود

هان؟چه شد؟کافرم؟


ساختی‌ام تا ز تو فرمان برم؟

پیرهنم را به تنم می‌‌دری؟


برده ی تو گر نشوم،به دوزخم می‌‌بری؟

قاتل و بیمار تویی عقده ای

اسم خدایی به خودت داده ای؟

مرا نترسان ز خود و آتشت

یا که از
آن قوه ی قهریه ی آدم کشت

خسته‌ام از هر چه تویی آخرش

تٔف به بهشتی‌
که تو باشی‌ درش


 
تلاش حاکمان تهران برای خرید و فروش ژورنالیسم آزاد
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

 

متن مقاله‌ ی من در رابطه‌ با تلاش صدا و سیما و مسێولین جمهوری اسلامی برای خرید و فروش روزنامه‌ نگاران ایرانی و خارجی جهت خبررسانی باب میل حاکمان دیکتاتور تهران

ترجمه‌ ی مطلب به‌ زبان کردی در سایت خبری تحلیلی gelyar

http://gelyar.com/

برای مطالعه‌ ی متن به‌ زبان کردی روی لینک زیر کلیک کنید...

پێشنیاری پاره‌ له‌ لایه‌ن ده‌وله‌تی ئێران بۆ ژوورنالیستی ئه‌فغانی


 
دارستان_شعری در سه‌ اپیزود از سه‌ نگاه
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

 

اپیزود اول(حمید مصدق)

تو به من خندیدی و نمی‌دانستی
... من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب‌آلود به من کرد نگاه
سیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرارکنان می‌دهد آزارم
و من اندیشه‌کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

-----------------

اپیزود دوم(فروغ فرخزاد)

من به تو خندیدم
چون که می‌دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی‌دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی‌خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرارکنان
می‌دهد آزارم
و من اندیشه‌کنان غرق در این پندارم
که چه می‌شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

------------------

اپیزود سوم(ماردین امینی انبی)

تو به او خندیدی
و نمی‌دانستی
از پس کهنه حصاری چوبی
چشم من در طلب خنده ی تو می‌‌خیسید
دست او می‌‌لرزید
باغبان‌ های کشید
پسرک رفت و تو تنها ماندی
سیب دندانزده را دید که افتاد به خاک
من از آن سوی حصار
خنده‌ای را که فتاد از لب تو
او به باغی که نداشت
من به لب‌های تو که خنده نداشت
و از آن روز هنوز
درد این در تن من پیچیده ست
که چرا نیم نگاهت ننشست
پشت آن کهنه حصار 
سوی این عاشق مست


 
شعری از فرناندو پسوا
ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: شعری از فرناندو پسوا

سخت
سرما خورده ام
و همه می دانند چگونه سرماخوردگی های سخت
همه ی نظم جهان را به
هم می زند
...
من خوب نمی شوم مگر بروم در بسترم دراز بکشم
...من هرگز خوب
نبودم
مگر وقتی در پهنه ی جهان دراز می کشیدم
چه سرماخوردگی سختی!..
حالتی
جسمانی
من به حقیقت نیاز دارم
و کمی آسپرین

 
نطفه ی یاغی
ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی:
 
عبورم من

عبور نطفه ای یاغی
عبوری پوچ و بی تکرار
ازین هرزه زمین بیهده در گردش و دوار
کیستند این ها؟
منم انگار
منم آن کس که هرگز کس نخواهد برد ازو یاد
رها دستی چروکیده،
معلق
رمیده از خود و ناآرمیده در میان باد
منم انگار
دوپای خسته ی رنجور
گره خورده به خاک و خون و خاکستر
اسیر کوچه های کور
ترک خورده لبی دربسته و خشک
سرودی خالی از پرواز

سکوت نغمه های ساز
و چشمانی که یخ بسته نگاهش در عزای آسمان عاری از نور
منم انگار
صفوف لشکری درهم تنیده
سایه ی تندیس
و مشتی واژه های خفته در گور
آه
منم انگار
منم آن نطفه ی سرکش

 
مچاله‌ شده‌ ام
ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

 

مچاله‌ شده‌ ام

حجم نبودنت

آسمان و زمینم را به‌ هم دوخته‌ است

جایی برای نفس کشیدن باقی نیست

حالا بیا 

یا ببر نبودن هایت را

یا در خود پنهانم کن و

رهایم کن از هجوم پر حجم جای خالی ات


 
خشونت علیه زنان و اخلاقیات مردسالار
ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: آمار جهانی‌ خشونت علیه زنان ،خشونت علیه زنان و (اخلاقیات مرد سالار) ،تبعیض علیه زنان

 

 

زن از سویی مورد آزار و شکنجه و تجاوز قرار می‌گیرد و از سوی دیگر این مساله را مخفی‌ می‌کند،حتّی در مواردی که قانون نیز از او حمایت می‌کند باز این اتفاق می‌‌افتد و در بسیاری از موارد مجرم هرگز پایش به مراجع قانونی باز نمیشود.

اما دلیل این امر چیست؟چرا زنان حتّی در مواردی که قانون از آنها حمایت می‌کند از بیان خشونتی که بر آنها روا داشته اند طفره میروند؟

 

مقاله‌ ی من در رابطه‌ با خشونت علیه‌ زنان و  عکس العمل زنان شرق و  خاورمیانه‌ به‌ این خشونت ها، 

در بخش فارسی سایت تحلیلی gelyar

http://gelyar.com/

برای دیدن این مطلب روی عنوان زیر کلیک کنید کلیک کنید

( خشونت علیه زنان و (اخلاقیات مرد سالار) ) 

                 


 
رها کن این کفن ها را
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

 

تنم بر خاک و دل بر دار
سرم سرگشته و بیزار
نگاهم تا فراسوی زمان اما

دو پایم بر زمینی بی رمق خشکیده است انگار

میان کوچه ها،اینجا
مرا بی وقفه می پاید

خدایی از پس دیوار

مبادا قطره ای دریا بنوشم
.
هزاران چشم نابینا
تو را هر لحظه می بوید

مبادا شوق شیطانی

تنت را لاله گون سازد
.
چراغانی پر از خاموش
و دستانت گره خورده
به زنجیر قلندرپوش دل اشرار
.
رها کن این کفن ها را

رها شو یار ازین بیهوده دامان ترحم وار

کمند نغمه هایت را
بزن بر کوری چشمان این اهریمن بیمار

بزن رنگی دگر بر بوم این لعنت
که قبرستان نه جای زندگان باشد
بزن مشتی نفس بر روی
این تکرار 


رها کن این کفن ها را

رها کن یار


 
قندیل (شیرکو بی که‌ س)
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: قندیل (شیرکو بی که‌ س)

قندیل : اسبی از سنگ خدا
شیهە از آدرخش
رنگ از شفق
یال از ‌آتش

...ظلمات پس ظلامت
اسکندر از پس طاعون
هلاکو بعد از جحیم
اژدها پس از چنگیزخان
دیو از پس تیمور لنگ
نە رامش توانستند کرد نە مهار

نفرت از پس نفرت
نیزە از پس نیزە
شمشیر جد وصیت کرد: پسرم خنجر، یا لگام  یا خونش.
بە کشتتنش بە جهنم برفها رفتند
  نیزە یک پا قرض کردە بود

شمشیر مرد، والی مرد
کوه مرگشان را شاهد بود

اسبی از فصل خدا
پس از هر حملە صلا‌‌ت صبح
مادیان کوه
شباهنگام می‌زاید و باز فردا
از فراز صخرەای
  اسبی از سنگ خدا
با شیهەای برمی‌افروزد
سراسر قندیل را

اسبی از سنگ خدا
تنها خدا نیز توانست
لگام زدن او را

ادمیرال و ژنرال
چکمەها و مدالها
غباری می‌شوند بر فراموشی و
باز
چون خدا و چون کردستان
اسبی از سنگ

 
آن سوی میله ها(بخش پنجم)
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی:
روز سوم بود،صبح باز آهنگ رضا صادقی‌ من رو برگردوند
به کف کوپه ی بیست و چهار بند چهارده،و خبر آمد امروز روز نظافته!!!نظافت،مضحکترین
کلمه‌ای که توی قاموس بند چهارده میشد پیدا کرد،موکت‌های کف کوپه رو جمع کردیم تو
اون سرما بردیم تو حیات و تکون دادیم،برش گردوندیم تو،کف کوپه رو جارو کشیدیم و
موکت‌ها رو دوباره پهن کردیم...تمیز شد.

داشتم توی لیوان پلاستیکی رنگ پریده چایی قورت میدادم که خبر خوب بعدی
رسید،امروز نوبت ورزش بند چهارده بود،و این یعنی میتونستیم از اون سالن تکراری چند
ساعتی‌ بریم بیرون.همه رو به صف کردن و راه افتادیم به طرف سالن ورزش،توی راهروی
اصلی‌ هم مراقب بودن با زندانیهای بندهای دیگه حرف نزنیم یا چیزی ازشون نگیریم.وارد
سالن شدیم،بد نبود،سالن بزرگی‌ بود،و یه سنّ داشت که برای مراسم مذهبی‌ و ایام خاص
حکومتی ازش استفاده میشد،بالای سنّ بزرگ نوشته بودند،(ما زندان نداریم،ما
دانشگاه‌هایی‌ داریم که در آن درس اسلام داده میشود _ امام خمینی.ر‌ه)

چند نفر جمع شدن،دوتا تیم درست کردن و شروع کردن به فوتبال بازی کردن،من هم رفتم
روی سکوی بتنی‌ کنار لوله‌های آب شوفاژ نشستم و پشتم رو چسپوندم به لوله‌ها تا یخ
نزنم،این خودش امتیاز بزرگی‌ بود و من جای خوبی‌ رو گرفته بودم،خیلی‌‌ها دوست داشتن
اون لحظه جای من بودن،اما بعد از کمی‌ نشستن حوصله م سر رفت،بغل سالن یه اتاق بزرگ
بود که وسایل بدنسازی توش گذاشته بودن و به اصطلاح سالن پرورش اندام بود،کمی‌ اون
وسایل رو نگاه کردم،اما حوصله ی ورزش نداشتم،اصلا من هیچوقت ورزشکار نبودم.برگشتم
تو سالن،تخت سلطنتم اشغال شده بود،دورتادور سالن رو نگاه کردم،،،هیچی‌ واسه سرگرمی
نبود،

توی سرم آتیش روشن کردم،با کلمه‌ها بازی می‌کردم،کلمه‌هایی‌ رو پیدا می‌کردم که
از هر دو طرف یه جور خونده بشه، دود،داد،دید،موم،شوش،.گاهی‌ کلماتی به سرم میومد که
برعکسش مثل خودش نمی‌شد،اون رو مینداختم تو آتیش،و ادامه
میدادم،کیک،باب،بیب،ـزرد،بره تو آتیش،،،خلاصه سرم رو حسابی‌ گرم کرده بودم که چشمم
افتاد به یه پسر که اونطرف سالن نشسته بود و داشت کتاب می‌خوند،جلدی پریدم و رفتم
اونطرف،نزدیکش که رسیدم دستام رو تو جیبام گذاشتم و با بی‌ اعتنایی نشستم کنارش،زیر
چشمی جلد کتاب رو نگاه کردم، قاتلی در بغداد ، آگاتا کریستی... از هیچی‌ بهتر
بود.پرسیدم مگه میذارن برات کتاب بفرستن داخل؟جواب داد آره،بعضی‌ از کتابها رو
میذارن بیارن اما اینجا خودش کتابخونه داره.

لامپ توی سرم روشن شد،جدی؟کجاست؟

توی سالن اصلی‌،از در سالن ورزش که رفتی‌ بیرون به طرف بند،بغل اتو بخار،

اتو بخار!؟

آره،اینجا همه چی‌ داره،نونوایی،شیرینی‌ پزی،اتو بخار.توی همه شون هم زندانیها
خودشون کار می‌کنن.

مرسی‌،زود پاشدم و راه افتادم به طرف کتابخونه،داشتم می‌رسیدم به خروجی سالن که
یکی‌ صدام کرد...

هوی،،هوی،،کجا؟

پشت سرم رو نگاه کردم،پسر ریشو با لباس ورزشی،این قیافه رو بیرون اگه میدیدم
تعجبی نداشت،معلوم نبود این برادر اینجا چیکار میکرد،اما مطمئن بودم به خاطر
روشنفکر بودنش نبود،یادم افتاد بیرون هم مثل اینجا گند و افتضاحه،یکی‌ مثل این هر
جا باشه همه رو هوی می‌بینه،عوضی.یکی‌ مثل همین بود اونی‌ که سوار موتورش شده بود و
توی یه روز شونزده تا نشریه و موسسه فرهنگی‌ رو توی تهران تعطیل کرده
بود...نمیدونستم تو این مملکت حتّی توی زندان هم ریش باعث پیشرفت می‌شه...تو دلم
گفتم مرتیکه دستمال کش فلان فلان شده،اینجا هم دست از سرمون برنمیدارین؟

گفتم دارم میرم کتابخونه،

حق نداری بری تو سالن تا ساعت ورزش تموم نشه.

اینجا امثال این رابط بند یا کمک رابط بودن،یعنی زندانیهایی بودن که توی هر بند
بودن و وظیفه ی مامور رو انجام میدادن و اختیاراتی هم داشتن.مثل همین که نذاره من
برم بیرون.

میخوام کتاب بگیرم.

بعد از ساعت ورزش.تا اون موقع نمیشه.

خدا لعنتت کنه. اینجا هم مثل بیرون بود،خر تو خر.

داماد،رادار،تاراج بره تو آتیش.نصف لغتنامه ی دهخدا رو ریخته بودم تو آتیش که
بالاخره دو ساعت ورزش تموم شد،وقت برگشتن یه نفر رو باهام فرستاد کتابخونه.قصص
الانبیا،زندگی‌ چارلی چاپلین،گلی‌ در شوره زار،سیره ی پیامبران،لک لک‌ها بر بام،چند
برگ لیست کتابها رو خوندم،هیچ چیزی که دلم بخواد نبود،از اون بدتر مسول کتابخونه یه
آخوند چاق عینکی بود با اون لبخند مضحک و علامه گونه‌ی مصنوعی، افتخار یه نیم نگاه
هم نداد،یه پیرمرد زندانی هم اونجا دستیارش بود که تسبیح دستش گرفته بود و
میشمرد،کاملا واضح بود که تظاهر به زهد میکنه.بالاخره از لیست نا امید شدم وقت هم
داشت تموم میشد،از پشت سرم اون پسر که با من اومده بود که مثلاً مراقب من باشه با
تعجب لیست رو نگاه میکرد،انگار آدم فضایی دیده بود،از اون دسته آدمهایی بود که
هرچی‌ بهش بگن بدون فکر انجام بده،حماقت از سر و روش می‌بارید و حالا اون باید
مراقب رفتار من می‌‌بود.از خیر کتاب گذشتم و برگشتم بند،

آقای ریشوی کمک رابط با نگاهی‌ پر از ذکاوت اومد جلو و با افتخار :چی‌ شد؟ بعد
ساعت ورزش سوادت تموم شد؟

اعصاب این رو نداشتم که براش توضیح بدم که من این مزخرفات رو یا قبلا خوندم و یآ
هرگز قصد ندارم بخونم،رفتم انتهای بند توی سالن دستشویی‌ و سیگارم رو روشن کردم،خدا
لعنت کنه این خرابه رو که همه جاش خرابه بود،

دستشویی‌ کلی‌ کاربرد داشت،هم برای رفع حاجت،هم برای استعمال دخانیات،هم ظرفا رو
اونجا میشستن،هم محل شور و مشورت بود و گویا گهگاهی‌ به عنوان محلی جهت ابراز وجود
مصادیق فساد ازش استفاده میشد،خراب شده ی لعنتی.

سیگارم رو کشیدم و برگشتم توی کوپه...

ادامه دارد....


 
انواع ناسیونالیسم
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

 
ناسیونالیسم ایرانی,مثل بیشتر ملل دیگه مدل
ناسیونالیسم نژادی محسوب میشه که سابقه ی تاریخی و فرهنگی طولانی
داره,
ناسیونالیسم یهود ناسیونالیسم دینی هست که در چارچوب نژاد و کشور خاصی
قابل تعریف نیست,یک یهودی آمریکایی,همانقدر که به مصالح مردم آمریکا تعصب داره به
مصالح مردم یهود هم توجه داره
ناسیونالیسم اعراب,ناسیونالیسم زبانی ست که
نژادهای مختلف با سوابق تاریخی و فرهنگی متفاوت حول محور زبان به ناسیونالیسمی واحد
رسیده اند
اما جالبترین و به نظر شخصی من,موفق ترین مدل ناسیونالیسم,ناسیونالیسم
آمریکایی هست,که بر اساس منافع مشترک و خاک تعریف میشه,و افرادی از نژادها,زبانها و
ادیان مختلف را زیر پرچم ناسیونالیسمی واحد جمع کرده,
البته شاید انواع دیگر از
ناسیونالیسم هم قابل تعریف باشه

 
المپ دوگوژ کیست؟
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: اعلامیه‌ حقوق زن و شهروند ،المپ دوگوژ ،روبسپیر ،انقلاب فرانسه‌

 

همانگونه که زنان حق دارند بالای چوبه ی دار بروند به همان میزان حق دارند پای میز خطابه بایستند..................المپ دوگوژ _ اعلامیه‌ حقوق زن و شهروند..
_______________________________________________
 المپ دوگوژ ( 1793-1748)بانوی نمایشنامه‌ نویس و انقلابی فرانسه‌ که‌ در جریان انقلاب فرانسه‌ نقش به‌ سزایی داشت،از جمله‌ سازمان دهندگان گروه زنان مسلح انقلابی بود که‌ پس از برچیده‌ شدن گروه توسط انقلابیون رادیکال به‌ دفاع از حقوق سیاسی زنان چون حق رای و حق داشتن مقام سیاسی پرداخت.
ولیکن به‌ دلیل داشتن افکاری مدرن در آن دوره از جمله‌ مخالفت با اعدام افراد در پی دادگاه های کوتاه،مخالفت با منوعیت طلاق در میان کاتولیک ها،و مبارزه‌ با خشونت افسار گسیخته‌ ی انقلابیون،به‌ دستور روبسپیر محاکمه‌ شده‌ و به‌ اتهام خیانت به‌ انقلاب همراه با تعدادی از انقلابیون میانه‌ رو با گیوتین گردن زده‌ شد.
المپ دوگوژ یکی از سنگ بناهای فمنیسم به‌ حساب می آید.


 
دو گام تا فلسفه ...
ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: هگل و مارکس ،تاثیهر فویرباخ بر مارکس ،ماتریالیسم دیالکتیک ،هگلی های جوان

                                  

قبل از هر چیز میگم که شما فیلسوف هستید...فلسفه یک کلمه ی یونانیه به معنای _عشق به خرد_و فیلسوف کسی که علاقمند و در جستجوی خرد هست...
مکاتب فلسفی به دو شاخه ی اصلی تقسیم میشن.
ایده آلیسم ومتریالیسم .
نقطه ی مشترک تمام ایده آلیست ها در این است که سعی دارند با مفاهیم ذهنی سوالاتی را مطرح کرده وپرده از اسراری بردارند که با حواس پنجگانه قابل لمس و یا آزمایش نیستند.از نظر جهان بینی حول محور اثبات وجود خدا و تشریح شکل و کارکردهای او میچرخد.در واقع این شاخه شعور را بر هستی مقدم میدانند. یعنی معتقدند شعور قبل از خلقت مادی وجود داشته.از چهره های برجسته ی ایده آلیسم،افلاطونه که به پدر ایده آلیسم،یا پدر ادیان هم ملقبه و یا فردریش ویلهلم هگل که شاید بشه گفت بعد از او چهره ای مهمتر در این شاخه معرفی نشد.(من که ندیدم (^_^)


_و متریالیسم که دو شاخه ی اصلی داره.متریالیسم دینامیک(مکانیکی) و متریالیسم دیالکتیک.
متریالیسم دینامیک که متریالیسم قبل از مارکس رو در برمیگیره،گرچه وجود شعور اولیه قبل از پیدایش ماده را رد نمیکنند اما دخالت و تاثیرگذاری او بر جهان مادی را نمیپذیرند. معتقدند جهان بر پایه ی نظم و قوانین خلق شده و حال به صورتی مکانیکی حرکت میکند و نه با تاثیر گذاری نیرویی ماورایی...از چهره های برجسته ی اون دموکریت هست (او برای اولین بار به وجود هسته و اتم اشاره کرده)__

و متریالیسم دیالکتیک،که در واقع به هیچگونه شعوری در قالب غیر مادی معتقد نیست و ماده را مقدم بر ایده و اندیشه میدونه. به قول فویرباخ که تو کتاب ماهیت مسیحیت میگه... "رابطه ی حقیقی تفکر و هستی عبارت از آن است که هستی_یعنی انسان فاعل و اندیشنده_حامل و تفکر محمول است... تفکر از هستی سر چشمه میگیرد و نه هستی از تفکر" خلاصه منظورش اینه که هیچ شعوری پیش از وجود ماده
وجود ندارد و مغز مادی باید باشد تا ایده به وجود بیاد...
کارل مارکس که ستون اصلی این شاخه است معتقده تمام هستی از تضاد و دیالکتیک آغاز شده و رشد کرده..و طبعا وجود شعور اولیه رو قبول نداره..در واقع نقطه ی اصلی اختلاف بین ایده آلیسم و متریالیسم اینه.

" آیا ماده بر ایده مقدمه یا بالعکس" 

 

مارکس شناخته شده ترین چهره ی فلسفه ی متریالیسم و تنها فیلسوفی که مکتب فکری اون به اسم خودش شهرت پیدا کرد.

 

مارکسیسم.
پیکره ی مارکسیسم سه محور اصلی داره..
۱ـ اصول چهارگانه ی دیالکتیک(تضاد)مارکس معتقده هر تز یا نظریه یا حرکت یا هر ماده ای،ضد خودش رو در خودش پرورش میده و از برخورد تز و ضد تز(آنتی تز)یک موجود جدید یا سنتز،به وجود میاد که خودش یک تز جدیده و باز ضد خودش رو درونش به وجود میاره.و این همینطور استمرار داره.(تز>آنتی تز>سنتز>و تز جدید و دوباره)و معتقده این تضاد و دیالوگ درونی باعث رشد و تکامل میشه.کاملتر و کاملتر.و در واقع بر خلاف اندیشه های حرماگدونی مارکس دنیا رو در یک روند تکامل میبینه و نه رو به سقوط یا پایان...
مارکس تضاد رو لازمه ی رشد میدونه.

۲ـ محور دوم،ماتریالیسم تاریخی یا همان نظریه جبر تاریخ هستش.مارکس معتقده تاریخ بشر بر مبنای اقتصاد و در اثر تضاد و برخورد طبقه ی فرودست و فرادست شکل گرفته.بر این اساس تاریخ رو از گذشته تا آینده به شش دوره تقسیم کرده.
الف:دوره ی زندگی اشتراکی اولیه(کمون اولیه)که زندگی به صورت جامعه ی مشترک و منافع مشترک،با مالکیت عمومی بوده.
ب:دوران برده داری که با پیدایش ابزار تولید اولیه،مناسبات تولید تغییر کرد.عده ای مالک ابزار شده و عده ای استثمار شدند
پ:دوران فئودالیسم_تکامل ابزار تولید و به وجود آمدن دو طبقه ی ارباب و رعیت
ت:دوران صنعتی یا عصر سرمایه داری _مالکیت کلان سرمایه داران بزرگ بر ابزار تولیدی مانند کارخانه ها و استثمار طبقه ی کارگر(پرولتاریا)توسط صاحبان ثروت..{مارکس معتقد بود که در این دوره پرولتاریا به صورت جهانی بر ضد امپریالیسم قیام کرده و انقلاب جهانی پرولتاریا شکل خواهد گرفت و به دیکتاتوری پرولتاریا یا طبقه ی کارگر خواهد انجامید}
ث:دوران سوسیالیسم_ جامعه ی بدون مالکیت خصوصی بر ابزار تولید ج:دوران کمونیسم و دوره ی جامعه ی کمونی،بدون طبقه و بدون تضاد و فاصله ی طبقاتی که منتهای آرزوی مارکس بود[یه وقتی میگفتن کمون یعنی خدا،و نیست هم همون نیست خودمونه،پس کمونیست یعنی خدا نیست ;)]

۳ـ محور سوم:طبقه بندی اقتصادی جامعه ی بشری

یک :طبقه ی کارگر صنعتی (پرولتاریا)
دو :طبقه ی کسبه و پیشه وران (خرده بورژوا)
سه :طبقه ی تاجر که با سرمایه خود کار میکنند(بورژوا)
چهار:سرمایه داران وابسته به شرکتهای بزرگ(بورژوای کمپرادور)
...پنج:امپریالیسم_ شرکتهای بزرگ دنیای سرمایه داری وابسته به دولتها

مارکس معتقد بود چهار طبقه ی فرادست استثمارگر طبقه ی کارگرند و طبقه ی کارگر از آن ها کینه ی تاریخی داشته و دائم با آن ها میجنگد و دولت را سازمانی میداند که مدافع استثمارگر است بر علیه پرولتاریا.
..........................................................................................................

پانوشت:

مارکس بالای صد کتاب نوشته که نزدیک هفتاد کتاب چاپ و بقیه چاپ نشده اند.تمام نوشته هاش در هلند نگهداری میشه و یک تیم مشترک از چهل کشور در حال جمع بندی کل این آثار هستند.بخش اصلی اندیشه های مارکس کتاب پانزده جلدی سرمایه هست که فقط ده جلد آن در دنیا منتشر شده و فقط چهار جلدش به فارسی موجوده که جلد چهارم نزدیک سه ساله که چاپ شده.

 


 
هرچی بود آهن بود(تقدیم به کودکان جنگ زده،تقدیم به قربانیان مین)
ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مناطق مین گذاری شده‌ ،قربانیان مین ،کردستان عراق

 
 
هرچی بود آهن بود

پرنده ها وگلای بی رشد و
ریشه...
تنها نبودم..تو بودی و من تو بغلت آروم میشدم،
برفای آهنی از آسمون میریخت،به زمین که میخورد صدای رعدوبرقش میومد،و هزارتا بلور آهنی برف همه جا پخش میشد..
بابا آهن بود تا زیر بار زندگی خم نشه،
مامان آهن بود تا سقف خونه نریزه...

تو آهن نبودی،

آهن هیشکی رو دوست نداره،آهن فقط تحمل داره،آهن به کسی لبخند نمیزنه.
اون مرد میگفت خدا همه چیزو مثل خودش درست کرده،


خدا آهن بود

اون مرد هم آهن بود.
ولی تو میگفتی خدا یه جور دیگه ست، نمیدونستی چه جور دیگه،..آخه اصلا جور دیگه بلد نبودیم...به من اشاره میکردی،میگفتی خدا مثل توئه..میگفتی تو زیر گریه زنگ نمیزنی،منو با اشکات امتحان کرده بودی،
میگفتی خدا هم مثل تو زیر اشکا زنگ نمیزنه...اون روزیکه رفتی برام گل بیاری،...
.
.
.
.
دیگه برنگشتی.
.
.
تنها بودم،تو خوابیده بودی،
هرروز میومدم اونجا که خوابیده بودی، گریه میکردم، میخواستم تو باشی،
آخه تو آهن نبودی، زیر اشکام زنگ نمیزدی،
.
تا اینکه اون چیز غریبه رو برام فرستادی،براش گریه کردم،میخواستم ببینم آهنه یا نه...
گریه میکردم

زنگ نمیزد
بزرگ میشد
با من بزرگ میشد و من براش گریه میکردم...
آهن نبود،زنگ نمیزد، عطر تورو میداد...
دیگه غریبه نبود..از جنس تو بود.
بعدا فهمیدم اونروز رفته بودی برام یه چیزی مثل خدا رو بیاری...
تو اولین گلی رو کاشتی که آهنی نبود...
بعدش همه چیز، آروم آروم مثل تو میشد، از اون روزا خیلی گذشته،پرنده ها دیگه آهنی نیستن،برف سفید و نرم شده...
بابا خندیدن یاد گرفته،
مامان آواز میخونه،...
.
.
الان میفهمم،رفتی اونجا به خدا کمک کنی همه چیزو مثل خودتون درست کنید،
هنوز خیلی جاها آهن هست،گلای آهنی هنوز تموم نشدن...

میدونم شما اونا رو هم خوب میکنید،..تو اون طرف کمک خدا کن،منم این طرف
آهنارو جمع میکنم،...
فقط راستشو بگم، :(
.
.
دلم خیلی برات تنگ شده،..
میخوام بغلت کنم
.
.
.
میشه به خدا بگی منم دوست دارم بیام اونجا پیش شما کار کنم؟؟؟؟

 
شعری زنده‌ مانده‌ است...برای مهدی موسوی
ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مهدی موسوی

 
برای مهدی موسوی،شاعری که از رو نمیرود و برای وبلاگ غزل پست مدرنش که سیزده بار بسته شد و چهارده بار باز شد

نوری پیداست
در دوردست
شعری سردش شده و به آتش افکنده میشود

تنی گرم میشود
شعری میسوزد

شعری محبوس در سکوت
می‌‌ترسد

شاعری می‌‌میرد
شاعری هرگز زاده نمیشود
عابران خواب نما به در و دیوار میخورند

مردی گوشه ی واژه‌ها را بالا میدهد
فکری زیرش جارو کرده مبادا جمعش کنند
شایعه‌ شده‌ افکارش آلوده است
بو دار است
گلوله‌ها در پوست قلم
اندیشه می‌‌درند
شعری مخفی‌ شده است
شعری می‌گذرد از میان سیم‌های خاردار

از لا به لای دستان کور
آخرین شعر از آخرین ایست می‌گذرد

شعری زنده مانده است
شاعری داد میزند
انسانی‌ از خواب می‌‌پرد

 
فمنیسم مردسالار (بخش اول)
ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: المپ دوگوژ در اعلامیه حقوق زن و شهروند ،جنس دومسیمون دوبوار ،جان استوارت میل ،زنان جنبش سبز

 

گشتن در میان مردها برای یافتن دشمن به عنوان عاملان مردسالاری سیر غلط برخی
جریانهای فمنیستی ست.هرگاه سخن از حقوق زن به گوش میرسد در ادامه چنین می آید که زنان باید حقوقی برابر با مردان داشته باشند،این سخن بار دیگر مرد را اصل و معیار اصلی و زن را فرع در نظر میگیرد.و در واقع زن را " دیگری " مینامد که سیمون دوبوار در جنس دوم آن را به خوبی تشریح کرده ست.
پیش فرض قرار دادن مرد و سنجیدن و وزن کردن زن با او،بازمانده ی تفکرات مردسالاری ست که باید رسوبات آن از جریانات فمنیسم زدوده شود.

             

کمی به عقب بازمیگردیم تا ببینیم این پیش فرض(مرد) چه زمان در کفه ی ترازو گذاشته شده ست،شاید مبدأ را به طور دقیق نتوان یافت ولیکن لزومی هم ندارد از افلاطون بزرگ عقبتر برویم،موضوع از آنجا سرچشمه میگیرد که پدر ایده آلیسم خداوند را شکر میگوید که وی را مرد آفرید و نه زن...این جا یکی از اولین جرقه ها جهت ثبت تفکرات مردسالار به تاریخ آغاز میگردد،بزرگ مردان علم و اندیشه باستان به این بسنده نکرده،پا را فراتر میگذارند..فیثاغورث چنین مینویسد.:یک اصل خوب وجود دارد که نظم،روشنایی و مرد را آفرید و یک اصل بد که بی نظمی،ظلمات و زن را آفرید..و یک جمله ی شوم دیگر به تاریخ پیوست...مردان یهودی در دعای صبحگاهی برگی دیگر را ورق زده و میگویند متبرک باد خداوند عالمیان که مرا زن نیافرید و این گفته را زنان تکمیل کرده میگویند متبرک باد خداوند عالم که مرا مطابق میل خود آفرید..تاریخ این چنین رقم میخورد،اما شاید کسی بهتر از ابرمرد ادبیات فارسی تفکرات عصر خویش را چنین واضح به تصویر نکشیده باشد،فردوسی چنین میگوید(زن و اژدها هر دو در خاک باد _ جهان پاک ازین هردو ناپاک باد)

خاطرنشان میکنم از نظر من گفته های فوق چیزی از شأن افلاطون نمیکاهد و یا در عظمت فردوسی خدشه ای وارد نمیسازد.هدف تنها نگرشی به ریشه ها به دور از احساس و با جنبه ی تحلیلی ست و لا غیر.

تاریخ،ادبیات،فلسفه،مذهب و ... چنین رقم میخورد و سبب میشود ما در تار و پود تفکراتی فرسوده گرفتار آییم.این میراث تاریخ بشر است که به ما رسیده و زن و مرد همه از این میراث شوم سهمی برده ایم.


حال چه باید کرد؟
چندیست حرکت آغاز شده اما انقلاب فرانسه روح تازه ای بر پیکر مبارزات زنان دمید،اینطور که المپ دوگوژ در اعلامیه حقوق زن و شهروند نوشت:همانگونه که زنان حق دارند بالای چوبه ی دار بروند به همان میزان حق دارند پای میز خطابه بروند.

و پولن دولابار با یک جمله خط بطلانی کشید بر روی هر آنچه در گذشته درباره زنان ثبت شده بود.او مینویسد. هرچه مردان در...باره ی زنان نوشته اند باید نامطمئن باشد زیرا مردان در آن واحد هم داورند و هم طرف دعوا...

آری افکار ما باید به گونه ای دیگر بازنگری شود تا ازین پریشانحالی که امروز گریبانگیر ماست رهایی یابیم و در این راستا تنها اندیشه است که همراهان را نشان میدهد و نه صرف تفاوتهای فیزیکی زن یا مرد بودن.
صرف زن بودن کافی نیست که کسی همراه خوانده شود و تنها مرد بودن دلیل بر دشمن فرض کردن کسی نخواهد بود،زیرا تفکر مردسالار،در جوامع سنتی و یا در حال گذار چون جامعه ی ما دامنگیر خیل عظیمی از زنان جامعه نیز هست.و اینان محافظان راستین و جان بر کف مردسالاری اند،کسانی که بار سنگین تفکرات پوسیده را بر دوش میکشند و گرچه
زیر فشار آن در هم شکسته اند،لکن حاضر نیستند آن را بر زمین بگذارند،مردان و زنان مظلومی که به خودی خود دشمن به حساب نمی آیند،در میان آنان ظالم یافت نمیشود.تنها باری که بر دوش میکشند نفرت آور است و بیش از همه بر دوش کسانی سنگینی میکند که آنرا به دوش دارند،باری که نسل به نسل بر گرده ی فرزندان گذارده میشود و اینجا باید
متوقف شود انتقال این میراث شوم هزاران ساله.
 
مثال شخصی را می آورم که ناقل یک بیماری مسری ست،ما هرگز نباید این فرد را (زن یا مرد)دشمن بدانیم،بلکه آنچه او به همراه دارد و خود نیز قربانی آن شده مسأله ی اصلیست.او بیش از دیگران دچار عوارض بیماریست،دشمن فرض کردن وی خارج از انسانیت است،بلکه او نیاز به دلسوزی و مداوا دارد،..همه ی ما گرفتار این بیماری هستیم،حال هر یک با درجه ای از شدت،و زن یا مرد بودن به معنای فیزیکی هرگز ما را در مقابل آن مصون نمیدارد..
دشمنی و کینه جویی از جنس مرد،تنها به این معناست که فمنیسم هویت خود را در چارچوب فیزیکی جنسیت تعریف کرده،در حالیکه مشکل اساسی هرگز جنس مرد نبوده بلکه تفکر مردسالار است،تعصبات و فرافکنیهای جنسیتی،و انزواطلبی از مردان،در واقع از تأثیرات نامطلوب این انحرافات در اصل فمنیسم است.
باید درک کنیم ما موجوداتی نیستیم که بتوانیم بدون هیچ پیش زمینه ای و به صورت مستقل بیاندیشیم،ما انسانهای قرن بیست و یک فرزند هزاران ساله ی تاریخ بشر هستیم،مهم نیست زن هستیم یا مرد ما فرزند تاریخ هستیم با فرهنگی که بر تن ما تنیده است،.و ما باید از آن رها شویم.
گرچه حذف اندیشه هایی که در ناخودآگاه ما نهادینه شده اند کار دشواریست،اما یک گام به سوی انسانیت و آزادی جامعه ی انسانی و تغییر اخلاقیاتی ست که به دروغ و در اثر تکرار تاریخ به ما تلقین شده است.اخلاقیات تعریف شده ای که به قول جان استوارت میل:اخلاق چیزی جز اعمال خشونت درونی بر زنان نیست که از سوی نهادهایی که ارزشهای جامعه را بازتولید میکنند اعمال میشود،زنان به وسیله ی ممانعات متفاوتی که تحت عنوان اخلاق از حرکت در هر مرحله از پیشرفتشان کنترل میشوند،...
بله در واقع این اخلاقیات در قالب روابط و نهادهای مختلف و حتی توسط خود زنان بر علیه خودشان به کار گرفته میشود،و البته مساله اخلاقیات مردسالار و تاثیر آن بر جامعه و افکار فردی و عمومی نیاز به کالبد شکافی دارد تا سوتفاهم پیش نیاید...که در حد توان شرح خواهم داد
(ادامه دارد....

 
شیطان مست از عطر لیمو و آواز دخترک (بخش اول)
ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

آفتاب ملایم پاییزی،سوار بر نسیم،آرام،چنگ بر گیسوان
زمین مینواخت.و شیطان لمیده بر شاخه ی درخت لیمو،چشمانش را بسته بود و تبسمی لطیف و
نامحسوس بر لبهایش خودنمایی میکرد،خاطره ی هماغوشی کاهن با کنیزه ی معبد در ذهنش
بود...چه گناه شیرینی.و افسوس میخورد که کنیزه ی زیبا همان روز بر اساس قوانین خدا
به آتش کشیده شد و کاهن نفس راحتی کشید که از شر این زن پلید رها شده بود،چه خدای
زیرکی داشت که وسوسه ها را از بین میبرد و راه رسیدن به خود را برایش هموار
میکرد.

 

زیر وزش ملایم آفتاب،مسخ و مغرور و شادمان از اینکه یک تنه در مقابل تمام خدایان
ایستاده و سر برای هیچ احدالناسی خم نکرده ست...تمرکزش روی عزرائیل رفت،از روزی که
عزرائیل زخمی شد آمار مرگ و میر از دستش در رفته بود،چون وظایفش بین اهالی زمین
تقسیم شده بود و شیطان نمیرسید آمار همه را جمع بندی و کنترل کند...در همین احوال
بود که زمزمه ی آوازی مسحورکننده افکارش را به هم ریخت،گوشهایش را تیز کرد،

صدا نزدیکتر و نزدیکتر میشد..."خداجونم،نترس خدا_من باهاتم،نترس جونم_ خواب از
سرش پرید،چشمانش را باز کرد و از میان شاخ و برگ درخت پایین را نگاه کرد،

دخترکی کوچک با دستان خاک خورده و موهای به هم ریخته...و چشمانی افسونگر و زیبا
_ خداجونم،غصه نخور_خودم برات آب میارم _خودم برات گل میکارم _ داشت لیموهای افتاده
بر زمین را جمع میکرد،شیطان از صدای دخترک به خود آمد،عطر دارستان لیمو که با وزش
آفتاب در میان شاخه ها به رقص آمده بود را استشمام کرد..چه احساس زیبایی _ _ سبد
سبد،خودم برات نون میارم _ غنچه ی خندون میارم _خداجونم غصه نخور_شیطان آرام با خود
گفت،چه خدای زیبایی دارد این دخترک،خیلی آرام گفت...ناگهان صدای قهقهه ای بلند از
آسمان آمد،با غرور فریاد زد تو شکست خوردی،تو باختی __ چشمان شیطان تار شد،تبسمی
سرد بر لبهایش نشست،خونسرد به آسمان نگاه کرد و گفت:تو فریب خوردی خدا،اما
نمیدانم،نمیدانم چه شیطانی فریبت داده که با مکر وحیله این دخترک را سپر بلای خود
کردی،غم در صدایش موج میزد،

برگشت،گوشه ی دامان دخترک از دستش افتاده و لیموها بر زمین ریخته بود..نگاهش
وحشتزده از صدای آسمان،شیطان را نگاه میکرد،،،شیطان دلش رنجید،از درخت پایین آمد،بر
زانو خم شد و لیموهای ریخته بر زمین را جمع کرد،

آرام دستی بر صورت دخترک کشید،موهایش را نوازش کرد،و او را در آغوش گرفت و با
خود برد.___


 
رایحه ی مرگ سپید
ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ولادیمیر مایاکوفسکی ،مارینا تسوتایوا ،صادق هدایت ،لورکا

 
چه صدایی دارد
"یسنین"
تیغه ی قلم
بر
حنجره ی رگبرگها
چه صدایی دارد
_
جوهر سرخ
دالانی در سر

"مایاکوفسکی"
چند برگ نانوشته ی داغ داغ را
یکجا
سر کشیدی

نوشیدن سربواژه های سرخ
چه طعمی داشت
_
مارینا
مارینای یخ بسته
لب
غمگین آواز
چند متر واژه ریسیدی
برای کنده شدن از زمین
پرواز

بر پس کوچه های برفی مسکو
گرمت کرد؟
_
صادق باش
ذره ذره

خراش چنگال بوف
رایحه ی مرگ داشت
یا تعفن زندگی
لو نرفتی؟
به
زمین
بازت نگرداندند؟
_
لورکا
بیدار شو لورکا
بیست و شش سال
مانده
تا یک لحظه _ یک قرن
برایم بنویس
جوابی گرفتی؟
مرگ
زیاد
کار داشت؟
_
پروازی خیس
دریایی یخزده
برهوتی بی آب
دلم

پرواز میخواهد
آنجا
زمین را که به من میبندید
بالهایم
بالهایم
را
باز بگذارید
باااااز
 

 
گوگل مپ‌ طرزیلو را به عنوان محله ی‌ خلافکاران کرد ارومیه معرفی‌ کرده است
ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: طرزیلو،ارومیه‌

سایت گوگل مپ یکی‌ از اعضای خانواده ی بزرگ گوگل می‌باشد که همانطور که از نامش
پیداست در آن نقشه ی دنیا با تمام جزیاتش را به کاربران خود ارائه می‌کند.طبیعی ست
که در تهیه پروژه‌های بزرگ اشکالات قابل بروز هستند اما گوگل موظف است که هر گاه از
وجود ایرادی در اطلاعات ارائه شده اطلاع پیدا کرد هر چه زودتر اقدام به اصلاح مشکل
نماید.یکی‌ از ایراداتی که در نقشه ‌های گوگل مپ وجود دارد نام بردن از یکی‌ از
مناطق شهر ارومیه به نام طرزیلو می‌باشد که در گوگل از آن به عنوان محله ی
خلافکاران کرد ارومیه نام برده است که علاوه بر اینکه از نظر نام گذاری اشتباه است
همینطور توهین به ساکنان این منطقه و همچنین توهین به مردم کرد می‌باشد...گرچه شکی‌
نیست که این مساله تنها یک اشتباه بوده و ایراد از منابع است که گوگل از آنها در
تهیه ی نقشه استفاده نموده ولیکن انتظار می رود این اشکال که به اعتبار مطالب گوگل
نیز خدشه وارد خواهد کرد هر چه زودتر مورد برسی‌ قرار گرفته و اصلاح گردد


 
آوازه خوان منگ
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

 
در این دنیایی‌ که همه فمینیست هستند
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: فمنیسم ایرانی

 
چشممان کور آقا اگر چیزی دیده باشیم
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

 

 

اعداد

در انتظار عقربه‌ها خمیازه میکشند
دو گام مانده تا رستاخیز مسجدی که بلندگو
بلعیده است
چراغ‌های سرازیر شده در امتداد اتوبان
نظاره گرند
...زنی‌ رهگذر را که
در محاصره اش گرفته است
شهر پر جنب و جوش مهمان نواز

زندگی‌ جا مانده
در دستان رفتگر
بو گرفته و گندیده است
من چشم به راه آفتابی که شلوارش را
هنوز بالا نکشیده
او خزیده در پتو
انتظار می کشد خوابیدن تاریکی را


مهمان نوازی مردم شهر ارضا شده است
تلو تلو خوران محو می شود در ازدحام
ماشین‌های این خیابان آن سرش ناپیدا
لباس آویزانی که دیشب زنی‌ سوارش بود


من,
ما,
چشم باز می‌کنیم...هیچ ندیدیم
چشم می‌‌بندیم...چیزی برای
دیدن نبود
زیر دست و پای خویش مانده و پشت هزار و یک اسم مستعار
سکوت را
امضا می‌کنیم
.
.
.
چشممان کور آقا اگر چیزی دیده باشیم

 
شعرها له می شوند
ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی:
 
شعر ها
زیر دست و پا له می شوند 
و صدای زجه های شاعر
گم میشود
در همهمه ی عابرانی که هیچ نمیگویند

.

این درد زایمان
درد را آبستن است
و دستان کوری را که‌ برای کودک سقط شده
کف میزنند
و تنها برگه‌ های شعرند که‌ بر زمین می مانند

 
واژه‌ های واژگون
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: برای دریا

 
شبی در دهکده‌
ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

 


 
بر باد رفته‌
ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: نسل سوخته‌

 

پسرک
برگه‌های سالنامه اش را در آتش می‌‌انداخت
تندباد مرثیه خوان بود

صفحه ی حوادث روزنامه‌ها در رقص
کیسه‌های بی‌ هوا در اوج
طوفان،دست در
دست زباله‌هایی‌ که آسمان را فتح کرده بودند

پسرک!!

پسرک!!


خیره ...
بر باد رفته ی خاکستر برگه‌هایش را می‌‌شمارد

پسرک!!


چتری باز کن
آسمان تنش را خواهد شست
زباله خواهد ریخت
سایبانی
بیاب
.
نگاهم کرد
نگاهی‌ چروکیده،صورتکی پیر

برگه‌های بر باد
رفته‌ام را انتظار می‌‌کشم
زادروزم را
.
شعله‌ها را ‌‌نگریستم
چنگ
بر آسمانی که خانه تکانی داشت

نگاهی‌ به او
پسرک نبود
من بودم


در خفا پنهان . سایه‌ای دور
در هراس آفتابی که به زمین پشت می کرد

سایه‌ای نبود
من نبودم
هیچکس نبود


 
جنگجویان موبایل به‌ دست
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: شهروند خبرنگار

 
شعری به‌ یاد ماندنی با صدایی ماندگار
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

 
آگوست
26, 2011 11:15 بعد از ظهر

شکی نیست از شنیدنش لذت خواهید برد

 
کارلوس کاستاندا
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

 
زندگی در جریان است
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

 
زن ایرانی از دیروز تا هیچوقت
ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خواهران زینب ،تبعیض علیه زنان ،زنان قبل از انقلاب ،زنان بعد از انقلاب

هر چند شاه هم به‌ خواستهای سیاسی مردم احترام نمی ذاشت اما در حقوق و بسیاری از آزادی های فردی و اجتماعی انسانی ایرانیان دخالت نمیکرد،با این حال باز مردم ایران اون رو قبول نکردند،حتی وعده‌ ی اصلاحاتش رو هم قبول نکردند،اما حالا جمهوری اسلامی در خصوصی ترین امور زندگی افراد هم دخالت میکنه‌،و در این بین زنان قربانی اصلی افکار عقب مانده‌ ی حاکم بر ایران امروز هستند،مساله‌ پوشش به‌ تنهایی نیست،مساله‌ تبعیض جنسیتی در تمام ارکان اجتماعیست که‌ نمونه‌ ی اخیر آن تبعیض در پذیرش دانشگاه هاست،زنان مملکتی که‌ در طول تاریخ همواره‌ از زنان هم عصر خویش پیش بوده‌ اند،اکنون مجبورند در خصوصی ترین مسایل شخصی نیز تابع افکار آقایان حاکم باشند.

                          

                           

                        

                        

                       

                 

                   

                       

     

 

              

     متواضع بودن با احمق بودن و تظاهر کردن فرق داره آقای احمدی نژاد...‌


 
برای مادر ترزای مهربان.ترزای نازنین
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مادر ترزا ،برنده‌ جایزه‌ صلح نوبل
گفتم مادر
تقدیری در کار نیست
خوبی را
مردم فراموش می کنند

...گفت :<تو به‌ هر حال خوب باش>

مادر من نبود
مادر تو
مادر هیچ کس

مادر ،
فرزندی نداشت

زخم های زمین را
با دستانی چروکیده‌ و لرزان ،مرحم می کرد
آرام می کرد
و دردهایش را
در آغوش خویش ،می خواباند

فرزندی نداشت
مادر من نبود،مادر تو،مادر هیچکس


گهواره‌ گردان رنج ها
باغبان مهر

مادر زمین بود
مادر ما


 
سکوتی در سکوت
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

بیزارم
و چه‌ بیزارند از خودشان
زبان بسته‌ دیوارهاشان

بیماری آسمان،بیماری نیست
...که‌ زخم سقوط زمین است
به‌ آن بالاها

تاریکی این تابش را دست به‌ دست بچرخانید
تا " آزاد " باشد دستی
برای کندن تاول های خویش
و دستی
که‌ یک دست که‌ صدا ندارد
تا اشکی باشد بر زخم

همدست داستان من
شاخه‌ را پایین نگه مدار
میوه‌ ای نخواهم چید
از درختی که‌ مرگ سرفه‌ می کند
از مرگی که‌ درخت می سازد

سکوتی پنهان است
در سکوت ساکنان این گورستان

 
بدون عنوان
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: فقر در سومالی ،گرسنگی در آفریقا

پسرک
بیا نان

بیا کمی آب
چند متر دیگر زنده بمان
این جا
جلوی چشمان ما

نه
برو
آنسوتر
بمیر
هر بویی جز رایحه ی گل ها
روح ما را

میخراشد
_____________________________________________________

یک ملیارد انسان در جهان گرسنه‌ هستند

  

به‌ گزارش سازمان توسعه بین المللی امریکا در سومالی در عرض فقط چند ماه بیش از سی هزار کودک زیر پنج سال از گرسنگی جان دادند

 

آیا راه رفتن بر روی دو پا برای انسان بودن کافیست؟


 
می‌ توان حتی خدا بود
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: از کتاب توقیف شده‌ ی کابوس شیشه‌ ای

می‌ تواند جور دیگر بود

یک درخت و یک درخت و یک درخت

یک به یک‌ها می‌‌توان یک بود،جنگل بود

من من است و تو خودت اما

من منم‌ها می‌‌توان ما بود،مردم بود



پشت باتوم و سپرها می‌‌توان گم بود،پنهان بود

یک قدم این سؤ تر اما
می‌‌توان خود بود،انسان بود

می‌ توان دیروز را فردا نوشت

عشق را بر بال کاغذ
می‌ توان تا پشت سنگر برد و از آتش بسی‌ دیگر نوشت

جای بابا نان و بابا آب
می‌ تواند درس اول عشق مادر را نوشت

می‌ توان از هرزگی پا پس کشید

هر نفس را می‌‌توان یک زندگی‌ نامید

می‌ توان خود را به زنجیرِ صلیبی از طلا آویخت

چارمیخ و مرگ و رستاخیز را
ناصری را می‌‌توان از یاد برد

می‌ توان اما مسیحا بود
کوچه‌ای آن سوترک با کودکان بیت لحم و ناصری نان خورد

می‌ توان هر جور دیگر بود

پشت منبر سجده کرد و بنده ی پیراهن خود بود

ضامن نارنجکی را می‌‌توان بیرون کشاند
ماشه‌ای را می‌‌توان بیخود چکاند
پیکری در خاک را با سنگ کشت
مادران یک زمین را می‌‌توان گریاند

می‌ توان از هیچ‌ها پر بود،خالی‌ بود

می‌ توان چشمان خود را بست،حیوان بود

در خود اما می‌‌توان چشمی گشود
هر چه هستی‌ هست را در خود تماشا کرد

می‌ توان سر مست و عریان هم نشین کبریا بود
می‌ توان از خود فراتر
.
می‌ توان حتی خدا بود


 
آن سوی میله ها(بخش چهارم)
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خاطرات محی الدین امینی(ماردین)از زندان ارومیه‌
 
چند نفر دیگه هم بودن،همه باید می‌رفتیم بند چهارده
که به اصطلاح بند پذیرش بود،در بسته شد،یک اتاق با یه میز تنیس،در بعدی باز شد،ما
وارد شدیم و باز در بسته شد،لعنت به هر چی‌ در آهنیه،اینجا دیگه نه دری بود،نه
دیواری،یه سالن طولانی با تخت‌های سه طبقه ی آهنی رنگ و رو رفته که به جای دیوار هم
استفاده میشد و حائل بین سلولها بودن،پتوهای نمور،کف سیمانی مرطوب،پاهای برهنه،بدون
کاپشن توی این سالن بی‌ در و پیکر و سرد و بوی کثافت پتو و
موکت...

حدود ده نفری جدید بودیم،ما رو فرستادن بهداری زندان و واکسن زدن،نمیدونم چی‌
بود اما احتمالا واسه این بود که تو این آشغالدونی مرض نگیریم،باز برگشتیم بند،یکی‌
یکی‌ اسمها رو خوند و آمار گرفت،اسم من رو خوند،برو کوپه ی بیست و چهار،،،داخل این
به اصطلاح کوپه یه موکت کهنه پهن بود،تخت خالی‌ نمونده،انقد زندانی زیاد داشت که
همه ی کوپه‌ها چند نفر بودن که کف زمین بخوابن،خیلی‌ زود فهمیدم که من هم کفخواب
خواهم بود چون جدید اومده بودم،حالا حالاها باید کف میخوابیدم،همه ی زندانیها قبل
این که تفکیک بشن دو ماه باید اینجا میموندن،بعد به نسبت جرم هر کسی‌ رو میفرستادن
بند خودش.

سلام کردم و نشستم،،،سلام و جرمت چیه؟سوالی که بارها و بارها شنیدم،و بارها گفتم
نمیدونم...این نمیدونم از همه راحت تر بود،چون غیر این جواب رو میدادم بعد باید
کلی‌ توضیحات تکمیلی هم میدادم،انگار همه محقق بودن و درباره ی زندانیها تحقیق
میکردن و آمار میگرفتن،اما چند روز بیشتر طول نکشید که فهمیدم باید به سرگرمیهای
داخل زندان عادت کنم،و این یکی‌ از سرگرمیهای داخل زندان بود،جرمت چیه‌؟حکمت
چیه‌؟قاضی کی‌ بود؟دادگاه کی‌ هست؟و کلی‌ سوال دیگه که من هم یاد گرفتم،

به قول یکی‌ از ضرب‌المثل‌های داخل زندان _ زندان که آدم رو نمیکشه،فقط آدم
رو دیوانه می‌کنه _

شام قابل تحملی بود البته صرف نظر از بشقاب و قاشقی که معلوم نبود کیا باهاش غذا
خوردن،ای خدا عجب جهنمی گیر کردم.حالا به جرم اینکه مثل برخی‌ از ما بهترون فکر
نمیکنم،باید می‌نشستم با آدمهایی با جرمهای عجیب غریب سر یه سفره غذا میخوردم،یه جا
میخوابیدم و حرف میزدم،یکی‌ به جرم دزدیدن ورق آهنی روی قبرها،یکی‌ دزد کابل
برق،یکی‌ کارمند بیمه که چندصد میلیون کلاهبرداری کرده بود،

پیش خودم می‌گفتم من چند روز بیشتر نمیمونم،می‌گفتم با وثیقه آزاد میشم و فرار
می‌کنم،بهم گفتن هر کی‌ میاد اینجا اینطور فکر می‌کنه،هیچکس روزای اول فکر نمی‌کنه
اینجا موندگار باشه،و این دردناکترین لحظه‌های زندان بود،خیال اینکه به زودی آزاد
میشی‌ اما بعد از چند ماه به همه ی این محیط لعنتی عادت میکنی‌،،،به سیگار کشیدن تو
راهروی دستشویی‌،به ایستادن توی نوبت کیوسک تلفن،به خوابیدن روی پتوهای کثیف،به غذا
خوردن توی هر ظرفی‌ که گیرت اومد،به آهنگ رضا صادقی‌،به بیدار شدن زود و مجبور بودن
به هر کاری که گفتن،بعد چند ماه به گوسفند بودن عادت میکنی‌،،،خدای من،

نه،این نمیتونه تقدیر من باشه،من نباید جوونیم رو بین این دیوارها بگذرونم،من
برای اینجا ساخته نشدم،من باید بیرون باشم،من که تو تمام عمرم هیچ محدودیتی رو قبول
نکردم حالا همه چیز برام مرزبندی شده بود،اگه اینطور پیش بره خودم رو میکشم...

آره خودم رو میکشم،من به اینجا عادت نمیکنم

 

ادامه دارد...


 
آخرین شعر ولادیمیر مایاکوفسکی
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: شاعران روسی ،ولادیمیر مایاکوفسکی

قبل از شلیک گلوله به سر،این شعر را نوشت.آخرین شعر ولادیمیر مایاکوفسکی در جیب جسد مرده اش بود

---------------------------------------------

ساعت از نه گذشته،باید به بستر رفته باشی
راه شیری در جوی نقره روان است در طول شب
شتابم نیست،با رعد تلگراف
سببی نیست که بیدار یا که دل‌نگرانت کنم
همانطور که آنان می‌گویند،

پرونده بسته شد

زورق عشق به ملال روزمره در هم شکست
اکنون من و تو خموشانیم،دیگر غم سود و زیان اندوه و درد و جراحت چرا‌؟
نگاه کن چه سکونی بر جهان فرو می‌نشیند
شب آسمان را فرو می‌پوشاند به پاس ستارگان
در ساعاتی این‌چنین، آدمی بر‌می‌خیزد تا خطاب کند
اعصار و تاریخ و تمامی خلقت


 
و شبی دیگر ، بدون تو
ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: یاس سفید

 

آتش می کنم ، سیگار دیگری را

در نیمه‌ شبی تاریک

نخ به‌ نخ

بی وقفه‌ دود می کنم

بندر از نور فانوس دریایی محروم 

تنها مشعل اینجا در دستان من است

نخ به‌ نخ دود می کنم

تا چراغ راهت باشد

و تو را انتظار می کشم

در این تاریکی

از دور

آتش سیگار را که‌ دیدی

نزدیک می شوی

چشمانت برق می زند در نیمه‌ شب بندر تاریک

باز هم می گویی

این سیگار عاقبت مرا خواهد کشت

نخ به‌ نخ دود می کنم

تا یافتن سر نخی از تو در رویای بندر تاریک

 

سپیده‌ دم می شود و دریا

نا امید از آمدنت

لیز می خورد و آرام آرام

پا پس می کشد از ساحل

و شبی دیگر ،

بدون تو 

زیر یک ته سیگار

به‌ خواب می روم

 

 


 
آن سوی میله ها(بخش سوم)
ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خاطرات زندان ارومیه‌ ،محی الدین امینی انبی در زندان
 
دیگر آنجا کاری نداشتم..سرباز وظیفه‌ای که قدش به
سختی تا شأنه‌هایم میرسید جلوی من راه افتاد و من باز هم باید نقش گوسفند را بازی
می‌‌کردم،دیگه یاد گرفته بودم.دنبالش راه افتادم،زیاد سخت نبود،نه دری بود،نه پنجره
ای،و نه هیچ چیز دیگه،،،من رو فرستاد توی یه اتاق و
رفت.

یه نفر گوشه،کف زمین نشست بود،یکی‌ دیگه داشت تو اتاق این طرف و اونطرف
میرفت،تمام اتاق رو با دقت نگاه میکرد،مطمئن شد که یه دوربین بیشتر نداره و رفت
گوشه زیر دوربین ایستاد،گفت اینجا دید نداره،من همینطور اون و دوربین رو نگاه
می‌کردم،،،

جرمت چیه‌؟ پسر جوونی که بی‌ حال کف زمین نشسته بود از من پرسید،صداش به زور در
می‌‌اومد،نگ‌‌‌‌اهش کردم،نمیدونستم چی‌ بهش بگم،جرمم چی‌ بود؟! گفتم نمیدونم...نگاه
عاقل اندر سفیهی به من انداخت،تبسم تمسخر آمیزی روی لبهاش نشست و حرفی‌ نزد..اون
یکی‌ پرسید اولین بارته؟؟ آره..

یه شلوار شیش جیب کثیف تنش بود با کفش‌های اسپرت چینی‌ که بنداش رو محکم بسته
بود،مقداری اسکناس دو هزار تومانی دستش بود و داشت لول میکرد،،توی زندان پول لازم
می‌شه،اینجا نمیذارن پول با خودت ببری تو،،پلاستیک پاکت سیگارش رو در آورد و پیچید
دور پول،بهم گفت اگه پول همرات داری بده من برات بیارم داخل زندان،!! دست تو جیبم
کردم،هزار و پونصد تومن بود،،روزی که اومدن از تو آپارتمان من رو گرفتن این تو جیبم
بود،هشت روز گذشته بود و هشت روز تو بازداشتگاه اطلاعات کسی‌ نتونسته بود بیاد
ملاقاتم،البته تا حالا که پول لازم نشده بود،گفتم پول زیادی نیست،ولش کن،فکرم رفت
تو هشت روز گذشته،خونواده م الان تو چه حالی‌ بودن؟خدا رو شکر که بالاخره من رو
فرستادن زندان،،هیچوقت فکر نمیکردم اگه بیفتم زندان خدا رو شکر کنم،اما الان کلی‌
هم خوشحال بودم که از اون بازداشتگاه لعنتی اومدم بیرون،،

لعنتی،این عوضی چه غلطی داشت میکرد،کاری که میکرد باورم نمی‌شد،پولها رو که
پیچیده بود تو پلاستیک سعی‌ داشت شیاف کنه،خدای من،این دیگه چه احمقی بود،بعدا
فهمیدم پول فقط واسه خریدن مواد لازم می‌شه،و تو زندان هم چه زیاد بود مواد،

بالاخره مامور اون بخش اومد،در رو باز کرد،من رفتم تو اتاقش،یه کیسه بزرگ
نایلونی داد دستم،پالتو،کت،کلاه،کمربند،کفش،همه رو باید می‌ریختم توش،من موندم و
شلوار و پیراهنی که تنم بود،لیست وسایلی که ازم گرفته بود رو نوشت روی یه برگ
سبزرنگ و داد دستم،،،برو...

توی سالن با پای برهنه بدون کفش راه افتادم،در کشویی لعنتی رو باز کردن و من
وارد سالن اصلی‌ زندان شدم،مامور داخل زندان برگه رو نگاه کرد...بند چهارده و در
کشویی با صدای زجر آوری پشت سرم بسته شد 

لعنتی،لعنتی،لعنتی،،،اینجا پر بود از چیزای لعنتی،و من هم به همه ش لعنت
میفرستادم...

لعنتی!!!